میخوام فقط یه قسمت کوچولو از زندگیمو براتون بگم ، بابام شبا دیر میاد خونه و وقتی که میاد زنگ میزنم باید برم در رو خودم براش باز کنم . پریشب ساعت دوازده اومد . بعد من دوازده و نیم خوابیدم . صبح ساعت پنج بیدار شدم با استرس فراوان . بعد ظهر ساعت یک خوابم گرفت ، بیست دقیقه خوابیدم که بابام اومد خونه ، زنگ زد رو گوشیم بیا در رو باز کن برام ، از خواب پریدم ... و دیگه نخوابیدم . شب رفت تفریح با دوستاش ساعت یک و نیم اومد و بازم از خواب بیدارم کرد ... حتما تا میاد باید من برم در رو براش باز کنم . اصلا اصلا ما رو بیرون نمیبره و اجازه بیرون رفتن هم نداریم ، با کل فامیل قطع ارتباطیم و هییییچچچچچ جا نمیریم ولی خودش مدام در حال تفریحه ... حتی یک ریال بهمون پول نمیده ... تلویزیون هم کلا نداریم ، مامانم با کلی بدبختی یه پول جور کرد بهش داد گفت برو برا بچه ها تلویزیون بخر گناه دارن ولی پولا رو برد خرج عشق و حال خودش کرد ... تو کل زندگیم تنها جایی که رفتم مدرسه بود که الان پنج ساله که مدرسه نرفتم فقط تو خونه زندانم و هیچ کس رو نمیبینم ، حتی یه فیلم هم ندیدم . یه شب ساعت سه که از تفریحاتش برگشت زنگ زد رو گوشیم فک کنم آنتن نداد ، از رو دیوار اومد داخل چنان محکم کوبوند به در خونه که همه مون با لرز و وحشت از خواب پریدیم و تا چند وقت تپش قلب داشتم . اونقدر تهمت میزنه بهمون که نگووووو..... همیشه از بچگی شاهد جنگ و دعوا و کتک کاری مامانم بودم .حالا یه سوال اگه شما جای من بودید روح و روان تون چطور بود ؟؟