شوهرم شب اومد شام خوردی جفت میرم سر ساختمون .چون جای شلوغ ه برای بردن مصالح ..صد درصد مطمئنم بودم سرکاره .چون برادرش هم رفت .
تا ساعت پنج و نیم صبح زنگ زدم کجایی .که ای کاش نمی زدم چون من یه ماه بیشتر زنگ نزدم
دیدم خواب آلوده .منم قاطی کردم گفتم سرکاری یا خوابی اصلا کجایی .اونم عصبی شد که پشت ماشین خوابیدم و لعنت به شکت و فکر کردی کجا م
بعد اومد داد و بیداد کرد خوابید لباس هایش هم خاکی افتضاح ...
من اصلا منظورم چیز دیگه نبود
بعد پاشد همه ش می گفت لعنت به این زندگی و شک داری پاشو برو .لعنت به معرف و اینا .ما ازدواج مون سنتی ه
منم گفتم چرا این همه لعنت می کنی من منظورم اصلا چیز دیگه بود .من نگران شدم نیومدی .اونم گفت نگرانی ت بخوره تو سر من
بعد اینا یه فامیل دارن مریض ه .اگه فوت کنه یه عروسی دختر جاری لغو میشه .بعد برادرشوهرم ساعت هفت اینا زنگ زد .شوهرم هم با حالت ترس گفت چی شده اینا .منم فکر کردم بنده خدا فوت کرده .گفتم چی شده داد زد به تو چه کاری ه فلان ه .زد بیرون ...حین رفتن هم به من گفت خر نفهم زبون نفهم