دیروز ساعت ۱۰صبح رفتیم فرودگاه وقتی میخوستیم گوسفند رو بکشیم یهو خالم گفت اِصبِر(صبرکن)
همه ما جا خوردیم اخه این کلا۲۳روز رفته میخواد بگه عربی یاد گرفتم!
بعد به نامانم گفت یاخواهری😐
دیشب با گل و شیریتی و نبات رفتیم خونشون برای بابام و داداشم دشداشه خریدع😐که اصلا داخل عمرم دشداشه ندیده بودم کسی داخل شهرمون بپوشه
برای مادرم ۴تا چاقو بزرگ اشپزخونه😐
برای من ی پارچه سیاه سیاه سیاه نمیدونم برای چی خوبه😐
برای داییم کفن😐😐😐
دستش درد نکنه ولی اخه اینا چی بودن خریده