صب همسرم زنگ زدک بیاحرفامونوبزنیم خیلی ازدستش دلخوربودم بخلطرحرفای شب قبلش منم رفتم سوارماشینش شدم اصلانگابهش نکردم سلامم نکردم حرفاشوزدگفت بایدمعذرت خاهی کنی ازخودموخانوادم گفتم نمیکنم هی اسرارداشت حرف بزنم تنهاحرفی ک بعدنیم ساعت زدم همین ی کلمه بودحتی ب صورتشم نگانکردم هی بزورصورتموبرمیگردوندک نگاش کنم یهونگام بهش افتادچقدرتواین چندروزازقیافه دراومده بوداصلاب خودش نرسیده بودنمیدونم چرامنی ک دلم عین سنگ شده بودبادیدنش بازبدتربهم ریختم نمیگم دلتنگی نمیکردم میکردم امایادکاراش میفتم میگفتم ارزش نداره ک بخام دلتنگش بشم.😔😔😔امادلم واقعامیخادش نمیدونم چیکارکنم میدونم خانوادش یادش میدن پرش میکنن .😢😭😭دلم خیلی گرفته خداخودت کمکم کن تااینم تموم شه طاقتم تموم شده