امروز خونه مامان بزرگم بودیم،منظورم مادر پدرمه،خودش خیلی مهربونه مادربزرگم،بعد این همسایه اش که پیرزنه یکسره اونجاس،هیچی ازش خوشش نمیاد،بعد امروز اونو مامان بزرگم من و پدرم اونحا بودیم حرف از همسر شد اون پیرزنه گفتش:یه تو بیچاره شدی از زن یه پسر من!مامان بزرگم خیلی بدش اومد،ولی کسی نمیتونه به اون پیرزنه چیزی بگه،من که به زور خودمو نگهداشتم چیزی نگم،بابامم همینطور!بخاطر کاراش مامانم و همه ازش بدشون میاد،چقدر بعصی از آدما بدن و خودشونو از چشم دیگران میندازن!هعی خدا🥲