حالم خیلییییی بده خیلی زیاد اوفففف
خسته شدم انقدر دیگه واضح بهش نشون میدم رابطه میخوام و خودشو ب اون راه میزنه قشنگ بهش گفتم بعد شب با گوشی بدست خودشو ب خواب میزنه اون لحظه حس تنفر هم به خودم هم به اون دارم
از مدل رابطمونم ک نگم اصلا اونی ک من میخوام نیس بهش گفتم بازم کار خودش میکنه انگار روزه سکوت بارهااا وسط رابطه حودمو لعنت میکنم و بغض میکنم
وقتی دوسام تعریف میکنند اصلا حالم بد میشه شوهر من چی بشه بخواد ی پوزیشنی تنوعی چیزی هیجان در رابطه صفررر
انقدر خوشتیپ و خوش پوش بودم همه میگفتن چه جذابی ولی دیگه حوصله ندارم دیگه حس میکنم زشتم قشنگ خودم متوجه میشم کسیم مثل قدیما دیگه بهم نمیگه
حسرت یه ناز کردن به دلم مونده
حتی تو رابطه هم بوس و بغل نمیکنه باور کنید چهرم در سطح دوسام هست ینی داغون نیسم ولی حوصله دیگه ندارم انقدر سرکوب شدم
باورتون نمیشه حسرت یه عشق و هیجان به دلم مونده من دوس پسرم نداشتم تو نوجونی که حدااقل یبار این چیزا رو تجربه کنم باید تا اخر عمر قبول کنم