داییم ۳۸ سالشه ... قدبلند و خوش چهره و جذابه ...
زنداییم چهره اش سبزه ی بسیاااار بسیااار تیره ست... و خیلی هم چاقه ... قدش ۱۷۰ ... وزنش ۱۱۰ .. (خودش اینطور میگه .. نمیدونم دیگه بیشتره یا نه... )
خلاصه داییم و زنداییم توو امامزاده باهم آشنا میشن... خودِ زنداییم پیش قدم میشه و باهم حرف میزنن.. ۳ ماه دوست بودن... داییم قصد ازدواج نداشته ... ولی زنداییم بهش میگه اگر با من ازدواج نکنی از پل خودمو پرت میکنم پایین و ... داییمم عذاب وجدان میگیره و باهاش ازدواج میکنه ...
الان ۸ ساله ازدواج کردن و یه دختر ۵ ساله دارن ... و یه پسر ۲ ساله ...ولی داییم اصلا دوسش نداره ... مدام بهش توهین میکنه ... یه بار توو دوران نامزدی بهش گفته بود افغانی ...
چند روز پیش دعواشون میشه ... داییم بیرونش کرد از خونه .. اونم رفت خونه ی باباش... ولی همش گریه میکرد و به مامانم میگفت تو رو خدااا با بهزاد حرف بزن... مامانمم خیلی دلش به زنداییم میسوزه ... آخه دختر خوبیه .. واقعا داییمو دوست داره .. همیشه غذاهای خوب براش آماده میکنه ... به شدت قانعه .. فقط خود داییم رو میخواد ... ۴ روز باهم قهر بودن... هر روز به داییم اس ام اس میداد
هستین ادامه ش رو بگم ؟؟