خودم.
سر عروسی ام خانواده ی شوهرم اول گفتن نمیخواد بعد به طمع هدیه ها گفتن ی عروسی کم خرج میگیریم و هدیه ی فامیل رو جمع میکنیم بالاخره خرج کردیم واسه بقیه. همه چیز رو برام حداقلی انتخاب کردن. به همسرم اعتراض کردم فقط گفت اگه الان حرف بزنی تا قیامت حلالت نمیکنم. منم عین مسخ شده ها شدم عروسک دست اونا. منو هر مدل خواستن چرخوندن. دلم شکست. گفتم بذار نوبت دخترات بشه. امیدوارم سرشون بیاد.
هرسه تا دختر عروسی نتونستن بگیرن. ی چشمشون اشک بود ی چشمشون خون. از بس دلم رو شکستن. الانم زندگی هاشون تباهه. فقط استوری های قلبی قلبی دارن. ما که میدونیم داخل زندگی شون چه خبره. چون خونه ی پدرشوهرم جایی ندارن طلاق نمیگیرن وگرنه یکم حمایت داشتن تا الان صد دفعه طلاق رو اوکی میکردن.
هرچه کنی به خود کنی. بد باشه بد میاد. خوب باشه خوب میاد