مچشو گرفتم ،فکر میکرد نیستم...
داشت تلفنی با زندایی حرف میزد،اون همش از دختر داییم خوب میگفت،مامان منم مقایسه میکرد و میگفت ماشاالله واقعا دختر تو از خیلی ها سر تره،والا بخدا اینم از شانس من،سارا شده دخترم...سارا فلان،بهمان...
بچه ها هرموقع گلایه کردم از مادرم اینجا،اکثرا گفتن مادره،قدرش رو بدون،حالا عصبانی بوده یه چیزی گفته،حق نداری این طور بگی و...
میشه لطفا دیگه اینارو نگید،آخه ..🖤
بچه ها من حتی یه رژ ساده هم ندارم،بخدا همش به زور همین مامانم لباس میخرم،میگم پول این شال و مانتو رو بهم بدید بجاش کتابی،جزوه ای بخرم.یک جفت گوش واره و یه تک پوش دارم که هردو شکستن. لباسام فرقی نداره برام،هزار بار هم باشه میپوشم،حتی دختر خالم اینا لباسشون سایز باشه بخوان بدن کسی ،مامانم میره میگیره ازشون،من بازم میپوشم حتی جلو خودشون...
اون دختر داییم آنقدر لباساش زیاده کمد دیواری که هیچ،اومده یه ریال هم گذاشته تو اتاقش،فعلا۱۸ سالشه ولی نوبت دماغ عمل گرفته این تابستون میخواد عمل کنه،تا الان چند تا تتو کرده،درس هم نمیخونه ولی هر موقع میگه آره عالیم و فلان
من که حسود زندگیش نیستم خدا خوشبخت ترش کنه،اتفاقا دوسش دارم .
ولی چرا واقعا منی که کار با زندگی اونا ندارم زن داییم میاد غیبت کردنم؟البته وقتی مامان خودم غیبتم رو میکنه پیشش دیگه نباید از کسی انتظار داشته باشم.
بچه ها اگر بگم واقعا طرفم مادر نیست،حق دارم یا نه؟🙃