مادرمنم اونجوریه من بیشترزحت میکشم براشون حتی شوهرمم میریم خونشون همیشه دست پرمیاد ولی اونارفتنی فقط شکمشونه که میبرن انقدر میخورن که بترکن همه چیز خوب واسه خودش وبچه هاش برمیداره خواهربزرگه منظورمه خیلی چیزارو قایم میکنه مانبینیم به مادرمم میگم میگه ن بابا اونجوری نیست
تولد من اصلا براشون مهم نبود ولی برا خواهر زادمو صد دفعه گفت اره تولدشه وفلانه تولد نگرفتیم دریغ ازیه تبریک به من
واقعااا ناراحت شدم ازاین رفتاراش البته بیشترازخواهرم خیلی حسوده نسبت به من وزندگیم درحالی که بزرگتره
من تازه پی بردم به این رفتاراش
درحالی که من همیشه دوسش داشتمو بیشترتوجه کردم بهش