خلاصه منم رفتم تو اتاق زنگ زدم ب مامانم گفتم (شوهرم)میخواد زنک بزنه به بابا اعصابم از دستش خورده حوصله اشو ندارم پسر عمه بابا پیام داده اینم یقه منو گرفته میخواد ابرو ریزی کنه مامانمم گفت بزار زنگ بزنه باباتم چهار تا حرف بارش میکنه میاد تورو برمیگردونه
خلاصه مامانمم گفت گوشی بده شوهرت منم دادم گوشیو باهاش صحبت کرد گفت پسر عمه بابام بچست از سر بچگی ب ستایش پیام میده اصلا قصد بدی نداره
بعد شوهرم با مامانم صحبت کرد مامانم قانع اش کرد خلاصه منم هر چی اتفاق افتاد گذاشتم کف دست مامانم
(بچه ها من اصلا خوشم نمیاد پسر عمه بابام بهم پیام بده نمیتونستم بلاکش کنم آخه با هم رفت آمد داشتیم ب نظرم خیلی زشت بود هر سری که پیام میداد جوابشو نمیدادم ولی بلاکشم نمیکردم )