من امروز ناهار خونه مامانم بودم
حالم خیلی بد بود (بخاطر بیماریم)
نخواستم کسی بفهمه حالم بده مخصوصا مامانم که این همه زحمت میکشه ناهار درست میکنه
حالا بخاطر حالِ من غصه بخوره
رومم نشد به همسرم بگم حالم بده گفتم یه جمعه ست خونه ست
رنگم بی نهایت زرد شده بود و اصلا نمیتونستم خودمو نگه دارم
الکی به همه گفتم باعرض معذرت دلپیچه و.... دارم
خواستم زود از خونه مامانم بیام بیرون
از شانس بدم از بس حالم بد بود
همسرم زور منو برد دکتر منم الکی به دکتر گفتم دلپیچه دارم ایشون هم سِرم و دوتا قرص برام نوشت
به همسرم گفتم سرم رو نگیر حوصله ام نمیکشه بزنم خداروشکر نگرفته ولی قرص ها گرفته و منو مجبور کرد از قرص ها رو بخورم

حالا غیر از درد خودم دوتا قرص ها رو با هم خوردم دلمم درد گرفته😔