بچها من چندروز پیش بخاطر مشکلی ک تو رحمم بود یه جراحی تو مطب زنان داشتم سرپایی بود و روحیمم خراب بوده
خلاصه پریروز باهاش بحثم شد گفتم که دلم گرفته مارو ببر یه دوری باماشین بزن گفت خستم (حالا برا کار بقیه تادیروقتم باشه میره)
مارو پیاده کرد وگفت میرم فلش و از دوستم میگیرم ومیرم میخوابم(مغازه دوستش تومسیر خونه پدرشوهرمه من مخم داغ کرد گفتم حال داری بری فلش وبیاری ولی حال نداری مارو ببری بیرون)
(ما ۱ ماهه خونه پدرم هستیم من و بچم وخودش خونه پدرشوهرمه خونه خریدیدم منتظریم مستاجر تا ۱۰ روز دیگه تخلیه کنه)
خلاصه منم دست بچه وگرفتم و ازحرصم پیاده بردمش پارک محلمون اونم ۱۱ شب شوهرمم هی بوق میزد ک برگرد دیره گفتم برنمیگردم شما برو تنهایی