و هیچکس درک نمی کنه اینو
دیگه مثل قبل هیچی خوشحالم نمی کنه
دیگه به خودم نمی رسم حتی حوصله حموم رفتن هم ندارم
برام مهم نیست که دور و برم اتاقم تمیز باشه یا نه
الان که فصل امتحاناتمه تا پای کتاب میشینم یخ می کنم یا تب و لرز شدبد
نهایتا چندساعت ادامه میدم و بعد با گریه رها می کنم
نمیتونم تمرکز کنم تپش قلب شدید مبگبرم
حس یه آدم شکست خورده ضعیف رو دارم که تو زندگیش به هیچ جا نرسیده و چندسال از عمرش رفته
اضطراب شدید هم گرفتم
و دائم حالت تهوع دارم و حالم بده
جوری که روی بقیه هم تأثیر میذارم و باعث حال بد اونها هم میشم
حتی غذا هم نمیتونم درست بخورم
نمیتونم بخوابم
دائم میچسبم به خانوادم حتی دستشویی هم مامانم بره میگم نرو کجا میری زود بیا
ذهنم پر از افکار منفی هست
از نشدن از نرسیدن
و خودکشی شده فکر هرشب و هرروزم
وقتی حالم بشدت بده دیگه نمیخوام زنده باشم
شاید کسی نفهمه اینو اما هیچکدوم از این حالات دست خودم نیست
انگار یه شخصیت دیگه درونمه و به من میگه خودت رو راحت کن