مشکلات میشه یه درد غیر قابل بیان
امروز همکارم گریه میکرد خواستم دلداریش بدم بغلش کردم وبا خودش میگفت خسته شدم
یکم برام تعریف کرد متوجه شدم از روزی که ازدواج کرده تا حالا
شوهرش شغل نداره حدودا ۵ ساله البته روز اول با اعتماد به نفس گفتن که فلان ارگان قبول شده قراره بره سرکار و اصلا نگران شغلش نباشید حالا اینکه نشده و این خانم مخالفت کرده و خانوادش نذاشتن ازدواج بهم بزنه به کنار
خودش تلاش کرده ودرس خونده و شاغل شده و همچنان شوهرش از لحاظ مالی دستش تو جیب پدرشه وفقط خرج خورد وخوراک خونرو میده اونم خیلی محدود وهنوز دنبال شغلی هست که یه شبه پولدار بشه
تا زمانی که خودش شاغل بشه پدرش تمام هزینه هاشو میداده حتی برای لباس زیر و کرایه تاکسی
امروز میگفت که اینکه بعداز چند سال نتونستم برای خرید یه مانتو روی شوهرم حساب کنم یا توقع داشته باشم وقتی نیاز به پول دارم بهم کمک کنه همیشه من بودم که کم اورده کمک کردم ومادرشوهرشم با وجود دیدن این شرایط دائم فشار اورده که بچه بیار البته بچه دار نشده
من نتونستم هیچ راه حلی بهش بدم واقعا