من داستان زندگیمو میگم شما بگید من حق دارم ناراحت باشم یانه
خیلی خلاصه
من ی دختر به شدت فعال بودم
ی نفر از سر حسادت طلسمم کرد و من از ۱۵ سالگی
افسردگی حاد گرفتم و دیگه حتی ذهنم کار نمی کرد
حتی ی کلمه هم نمی تونستم حفظ کنم
افت تحصیلی شدید کردم
و دیگه دری نخوندم
یعنی همیشه ی چیزی مانع میشد و نمی ذاشت برم سراغ کتابا و منی که عاشق درس بودم
متنفر شدم و آرزوی قبولی کنکور و حسرتش موند روی دلم
تا الان
توی این چندسال به ناحق قضاوت شدم چون خودم بعد از ۶ سال فهمیدم طلسم شدم و نمی تونستم له مردن نفهم بگم جون هزاران حرف پشت سر آدم میگن
اونقدر تحقیر شدم که خونه نشین شدم و از خونه بیرون نمیزدم حتی از اتاقم
سر اون قضیه ازدواجم هم با مشکل رو به رو شد
کسی که دوسش داشتم نیومد خواستگاریم چون اونم ی آدم تحصیلکرده میخواست
و منی که حسرت بودت با کسی که عاشقش بودم رو به گور میبرم
هم افسردگی حاد گرفتم که فقط دراز میکشیدم به ی گوشه نگاه می کردم و گریه می کردم این چندسال
مشکلات عصبی پیدا کردم و خودکشی کردم
از خانواده ام فاصله گرفتم
دین و ایمانم از دست دادم و اون لعنتی که طلسمم کرد خدارو ازم گرفت
آبروم رفت و خورد شدم و منو ی آدم متوهم و مریض خطاب کردن
نه به آرزویم که دانشگاه رفتن بود رسیدم نه به عشقم
نه آبرویی برام موند
نه احترامی از اون طرف هم به بیماری دوقطبی و مشکلات عصبی مبتلا شدم
و توی زندگیم هیچ حامی عاطفی نداشتم و خواستگاری هم ندارم یعنی هیچ پسری هرگز خواستگاری من نیومد
و تحقیر شدن واسه مجرد بودنم و هزاران مشکل دیگه که سر اون طلسم برای من به وجود اومد
زندگی منو نابود کرد
منی که پراز اراده بودم با اون کار تمام اراده امو از دست دادم و الان ی گوشه خونه دارم برای شما می نویسم
از عمر بی حاصلم
فقط به من بگید چرااااا؟؟؟
حسادت تا کجا؟؟؟
تا این حد که زندگی ی آدمو ازش بگیرین؟
تا این حد که به این همه درد دچار بشه؟؟؟
باورم نمیشه انسان آب همه پست باشه
باورم نمیشه