من یبار بعد چن سال گناه ی بنده خدایی رو اتفاقی پیشم حرف زدن و فهمیدم..همیشه پیش خودم میگفتم این ژنه چ زن خوبیه تو مهمونیا سر اذان میره نماز میخونه آرایش نمیکنه بااینکه هم سن هستیم ولی من سرتا پا خودمو عین داف و پلنگ کردموووو....همیشه تودلم این حرفارو میزدم تااینک ی روز تو جمع اون نبود و فامیلا نشستن گفتن ک اره فلانی چن سال پیش با اینک متاهل بوده ولی با ی مرد دیگ فرار کرده بود بعد دوهفته وایسا گرفتنشو فلان و....
خدا میدونه اون قدیسه ای کارش ساخته بودم توذهنم شکست...از اون روز تا شبش فقط پشت سرش خندیدم...فقط و فقط هم پیش شوهرم میخندیدم نه توجمع!!!!تو دلممم میگفتم بدترین گناهم کرده اومده جا نماز آب میکشه...
تااینکه شب خابیدم عین همیشه...
تو خواب دیدم تو دوتا اتاق تودر تو هستم یکی از یکی تاریک تر...الهام شد اینجا قبره...چقدددد ترسیدم...دیدم ی مرد توتاریکی خیلییی قدبلند بود از من جلوتر رفت باصدایی خیلی کلفت داد زد زودباش دنبالم بیا...بااینکه تاریک تاریک بود ولی میدمش و عصبی بودنشو با تمام وجودم حس میکردم ..باگریه والتماس میگفتم نمیام..اختیاری نداشتم و دنبالش تا اون یکی اتاق کشیده میشدم ...میدونسم عزرائیله و خشمممم زیادی بهم داشت...التماس کردم منونبر...ب جوونیم رحم کن ب دیوار اتاق دوم رسیدیم ک فریاد زد اگ میخای نبرمت سه بار داد بزن یا ستارالعیوب!!!!!
دوبار گفتم....سومین داد زدنی ازخاب پریدم ..همسرم برام آب اینا آورد و بلافاصله توگوگل معنی ستارالعیوب و سرچ زدم یعنی ای خدای ک پوشاننده عیب ها هستی...
خدا شاهده همون شب گریه کردمو گفتم دیگ پیش من از گناه فلانی حرف نزنین اون توبه کرده و به من ربط ندارد...
این ی موردش بود..زیاد دیدم..همین چن شب پیش ی مورد عجیب اتفاق افتاد ک میگم الان