((این متن پر از انرژی منفیه فقط نوشتم که یکم سبک بشم پس اگه روحیه حساسی دارید نخونید🖤))
من یه دخترم، یه دختر که از بچگی تا الان چندین بار شکسته و دیگه چیزی از قلبش نمونده، دیگه دلش به هیچی خوش نیست...
من یه دخترم که از وقتی یادم میاد پدر و مادرم هرروز بی دلیل تحقیرم کردن. جلوی بقیه مسخرهم کردن...
همیشه دوست داشتم منم مثل بقیهی دختربچه ها خوشحال باشم، بازی کنم، بخندم، ولی همیشه یه جا کز کردمو خوشحالی بقیهرو با حسرت دیدم، چون وقتی میرفتم پیششون کسی نگامم نمیکرد..
این حسرت هنوز باهامه.. دلم میخواد یه نفرو داشته باشم دستشو بگیرم، بغلش کنم و تو بغلش کلی گریه کنم، دلم میخواد به یکی پشتم گرم باشه.. ولی اون یه نفر فقط عروسک بچگیمه! یه عروسک بی احساس که هر شب شاهد اشکهای منه حتی گمون کنم اونم از دست من عاجز شده...
نمیدونم چرا ولی همه جا فقط من اضافه بودم.. "فقط من"
همه از من بدشون میاد...
چون فکرکنم با رفتارام آزارشون میدم
چون من محبت ندیدم که بلد باشم محبت کنم!
واسه همین تا میتونم از بقیه دوری میکنم
وقتی یه خوبی کوچیک در حقم میشه خیال میکنم اون آدم خیلی منو دوست داره و همش سعی دارم بهش نزدیک بشم، که برای همیشه داشته باشمش ، که عُقدههام برطرف بشه. سعی میکنم خودمو خوشحال و بیخیال نشون بدم واسه همین هر شب تا خودِ صبح کلی گریه میکنم و صبح باید بخاطر قیافهی زشت و پریشونم مسخره بشم...
از خودم متنفرم، اما از طرفی دلم خیلی واسه خودم میسوزه... دارم نابود میشم و کسی نمیبینه!
دیگه حتی روم نمیشه با خدا درددل کنم، چون میدونم حرفامو گوش نمیده
خیلی وقته ازش چیزی نمیخوام چون میدونم رومو زمین میندازه...
یه روز تصمیم گرفتم مثل بقیه باشم
به زندگی سخت نگیرم
بزنم به جادهی بیخیالی
تو جمعهای دوستانه و خانوادگی شرکت میکردم و سعی داشتم باهاشون گرم بگیرم،
دریغ از یه نفر که به حرفام گوش بده
بازم بعضیا میگن "فقط خودت این فکرو میکنی"
من تموم تلاشمو کردم...
خودمم سپردم به خدا...
ولی خدا رومو محکم کوبید زمین!
گفت بشین سر جات تو تا ابد همینی که هستی.....
_____من یه عقدهای هستم! یه دختر نچسب زشت عقده ای که معلوم نیست تا کی میخواد با وجودش بقیه رو آزار بده_____