مینویسم که بمونه ، که چند سال بعد بیامو بخونم، که شاید یکی عین خودم اینو خوند و یه قدمی برای بهبود زندگیش برداشت.
نمیدونم چطور این حجم از افکار و حرفای نزده توی سرمو بگم ، چطوری از ناراحتیام بگم چطوری از ناامیدیام بگم چطوری از ترسام و احساساتم بگم . شاید اصلا هیچوقت نتونم بیانشون کنم ، انقد که هیچوقت هیشکی ننشست پای حرفام، مامانی که یبارم نشد درکم کنه ، بابایی که یبارم نشد تو چشماش امیدواری نسبت به خودمو ببینم، رومینایی که معدود بودن لحظاتی که واقعا خوشحال بود ، واقعا خودشو دوست داشت و حس میکرد کافیه ، رومینایی که نشد هیچوقت به خودش افتخار کنه، هیچوقت خودشو باور نکرد ، بر اساس حرفایی که بابا میزد همیشه فکر میکرد موفقیت برای بقیس و ما خیلی معمولی ایم برای موفق شدن، بخاطر همینم هيچوقت حتی تلاش نکرد، از صبح تا شب به بطالت گذروند روزاشو ، تفریحو برا خودش حروم کرد چون فکرد میکرد لیاقت شادی و نداره. رومینایی که انقدر ضعیفه که هر وقت بحث گرفتن حقش و دفاع از خودش میشه گریش میگیره نمیتونه عادی حرف بزنه. رومینایی که هزار بار به خودش قول داد و دوهزار بار قولاشو شکست، زد زیر همه چی. اونقدر که دیگه یه صدایی داعما تو مغزش بهش میخندید. رومینایی که حتی میترسه اون صدا اینبارم بهش غالب شه. میترسه دوباره عین قبل شه. رومینایی که هیچوقت تو جمع همسناش شاد نبود، عین غریبه ها نگاشون میکرد و از زمین تا اسمون باهاشون فکر میکرد، جوری که ارزو میکرد ایکاش عین اونا باشه، حداقل شادن و میخندن. رومینایی که سال اخیرو بیشتر از همه به خودش دروغ گفت خودشو گول زد. برای فرار از واقعیت میخوابید و تو تصوراتش یه عالم لذت بخش برای خودش ساخته بود، طوری که زندگی واقعیش کنار اون منزجرکننده بود. فقط میدونم این رومینای ضعیف و چسناله کنو هیشکی نمیخواد ، حتی خانوادش بخدا که اوناهم دارن عذاب میکشن. خودمم دیگه خستم از تماشاچی بودن از خوشحالی بقیرو دیدن و حسرت خوردن از فکر کردن به اینکه چرا باهام اینطور کردن؟ چطور تونستن؟ از تو حاشیه بودن خستم! اوکی من افسردم اما میخوام یه افسرده موفق و قوی باشم نه یه افسرده بازنده. متاسفم رومینا، انگار قراره خداحافظی کنی با روحیه حساس و نازک نارنجیت! انگار نمیشه اینطوری حتي خداهم بهت رحم نمیکنه، دنیا جای ادمای ضعیف نیست ناراحت و خسته باش بخاطر تلاشات نه بخاطر هیچکاری نکردن. اره قراره سخت باشه اره قراره دهنم سرویس شه چون قراره با نفسم بجنگم با خودم بجنگم با افکارم بجنگم اما می پذیرمش. چون من خستم از خودم! دلم یه زندگی متفاوت میخواد دلم میخواد بخندم از ته دل سرم و بتونم بالا بگیرم و حرف بزنم بتونم به بقیه کمک کنم بتونم حس کنم مفیدم. من فقط میخوام یکاری کنم، از نجنگیده باختن خستم:)
توهم اگه راضی نیستی پاشو و اشکاتو پاک کن و خودتو بغل کن و دوباره از نو شروع کن.
1403/3/18.