خانوادش خیلی باهام بد شدن تو عقدیم یه سال و نیمه سال بعد فروردین عروسی میگیریم .خانوادش کلا سراج افتادن باهام مثلا هفت روز زنگشون نزدم نرفتم خونشونون شوهرم سرکارشه یه شهر دیگه س من تنها بدون اون معذبم نمیرم خونشون باهام لح افتادن بد برخورد میکند حتی با شوهرم بعد من زنگ زدم از دلشون داومد باز دیروز از مسافرت دونفره مون اومدیم خونشون خیلی بد باهام برخورد کردن خواهرشم همینطور انقد مسافرت بهمون خوش گذشت تا دامون رسید خونه شون بهم ریختیم دیگه من بهانه آوردم شام نخورده رفتم خونمون شوهرم رفت خونشون دیگه خیلی رقتاراشون بده دفعه قبل هم همینجوری گردن پشت تلفن باهام که شوهرم رفت باهاشون صحبت کرد الان از این ناراحتم که چرا به خاطر زنت با ما بحث میکنی درصورتی که رقتاراشون افتضاحه با من دیگه شوهرمو فهمیده ولی میگه اخلاقشونه باید تند تند زنگشون بزنی بعد من گفتم یه هفته زنگ نزدم بعدش زنگ زدم از دلشون داومد الان چهار روز گذشته باز مشکل چیه بدبخت گفت چه کنم دم دمی هستن الان دم شون اینه😑دیگ منو گذاشت خونمون عصبی بود گفت باید برم باهاشون صحبت دارم فرداشم پاشد رفت همون شهر کار میکنه .قشنگ تر وقتی با من بود خوب بود تا رسیدیم خونشون بهمون ریختن الکی .تو راه بهم گفت ما خونمون دوتا خوبیم هرچی م شه باز به خنده درمیاریم همش سرخانواه ها ما دعوامون میفته
امروز م دیگه نگفت چی گفته بهشون کلا از اونا صحبت نمیکنه الان ترس افتاده به جونم میگم نکنه طلاقم بده من خودم باهاش خوبم خیلی خودشو دارم اخلاق خوب و بد زیاد داره ولی بازم خوبه دوسش دارم حالا شما بگین ولم میکنه؟