سه روز پیش با همسرم بیرون با موتور بودیم تصادف کردیم ساعتی که برام خیلی ارزش داشت صفحه ش خورد شد
بهش گفتم بزار من برم خونه آروم شم
شروع کرد خندیدن
یکم ک از مسیر دور شدیم گفتم بزن کنار دیدم تو ی کوچه تاریک و خرابه وایساد عربده زدن من صدتا ساعت برا تو گرفتم اشکم دراومد از صدای داد هایی ک میزد پشت سرهم
یهو نفهمیدم چیشد یعنی اصلا تو ذهنمم نمونده فقط با درد سمت پام ب خودم اومدم نفسم حبس شده بود نمیتونستم نفس بکشم اومد جلوم وایساد گفت قلبته
دیگه رو زمین نشستم ولی فقط تا اونجایی ک دستمو پیچوند یادم میاد نمیدونم چشمام سیاهی رفت چیشد فقط اون سمت موتور بودم اینو یادمه
دیگه زنگ زدم اژانس الانم باهاش قهرم
واقعا من هیچی نگفتم اینطوری کرد خیلی حالم بده
هیچی از اون شب دقیق یادم نمیاد
نمیدونم شوک عصبی بهم دست داده نمیدونم تیکه تیکه همه چیز یادمه