+زری بیا این قرآنو ببوس بعد برو من دستم بنده
_باشه کجاس؟
+رو میز تحریر حسینه
_باشه
*بعد ازاینکه قرآنو بوسیدم چشمم به ساعت اتاق افتاد که ۷:۱۷دقیقه رو نشون میدادودیر شده بود!!!!
باخنده قیافه نرگس و ترنمو تصور کردم که باقیافه های استرسیو پف کردشون سرکوچه منتظرمنن ولی واقعا وقت خنده نبود نباید دیر میرسیدم،باعجله کارت ورود به جلسه امتحانو برداشتم انداختم گردنم بعد ازاینکه مطمئن شدم رژی که زدم زیاد از حد خودشو نشون نمیده از خونه خارج شدمو باتمام سرعتم به سر کوچه رسیدم خداروشکر نرگس و ترنم هنوز نرسیده بودن پس باخیال راحت شروع کردم به دوره بعد از چند دقیقه جوری که تو متن عجیب کتاب که فک کنم جزو عجایب جهان حساب میشه چون تاحالا ندیده بودمشون غرق شده بودم که دستی رو شونه حس کردم سرمو بالا اوردم که با قیافه خندون نرگس روبه رو شدم
_چته میخندی؟خندون شدی اول صبحی
#دست بزن به سرت
_یاخدااااااا
*باجیغی که کشیدم نرگس گوشاشو گرفتو باخنده زبونشو دراورد
_این چیه اه چه بوییم میده
#بنظرخودت چی میتونه باشه
_ههههه بامزه
بادیدن ترنم که اونطرف خیابون نظاره گر مادوتا بودو ازخنده گوجه شده بود پوکر شدم
ده دقیقه بعد...
_چقدر شما ها نامردین
/استادمون شما بودید زهرا جون
_خانم چه لفظ قلم میاد
#اخ اخ دستمون نمک نداره که
_حالا شاهکار کفترارو ولش کنین تومدرسه میشورمش از صالح ژژژژان چخبر
/هیچی بهش گفتم نمیخوای استین بالا بزنی بیای پیش بابام اونم گفت شب میاد خواستگاریم دعاکن بابام راضی بشه حداقل نامزد باشیم دختر خالش دست بردار شه
_ععع اریا ژاااان
#کو؟
منو ترنم که از خنده درحال انفجار بودیم به نرگس نگاه میکردیم که داشت از عصبانیت میترکید
/زهرا رضا چیشد ازش خبر نداری؟
_نه ذهنم هنوز درگیر خوابیه که درموردش دیدم میترسم مثل بقیه خوابام به واقعیت تبدیل بشه اعصابم خورده اگه گواهینامه امو زود میگرفتم حتما از صبح تا شب جلو خونه خاله اینا چادر میزدم حیف که دستو بالم بسته اس نمیتونم هی برم اما گه گاهی میبینمش خونه خالم اما از وقتی منو مامانو باحسینو یاسین برد خرید اونقدر زیاد ندیدمش میترسم واقعا اتفاقی براش بیوفته
/نگران نباش چیزیش نمیشه
#منم میگم هیچیش نمیشه بدبه دلت راه نده
_خداکنه صب تاشب فکرم درگیرشه
یک ساعت بعد...
#مغزم اتیش گرفت چقدر سخت بود
/اره خیلی
_خداکنه نندازتم
باصحبت از دبیرستان که خارج شدیم با ماشین تارای مشکی رنگی مواجه شدم که شبیه ماشین رضا بود بی تفاوت ازکنارش رد شدم که در ماشین باز شدو دستی از مقنعه ام گرفتو یکمی کشیده شد باعصبانیت برگشتم که باخنده رضا مواجه شدم دهنم از تعجب باز مونده بود رضاو اینجا؟عجیب بود
تازه یادم افتاد گند کاریه پرنده هارو تمیز نکردم که رضا دهان مبارکشو باز کردو باخنده ای که نمیتونست جمعش کنه گفت
~کفترا چه احساس راحتی باهات کردن
_اخ توچقدر بامزه ای اخه
که ترنمو نرگس از سوپرمارکت خارج شدن ازونجایی که مطمئن بودم جلو رضا هرچی گفتمونگفتمو به باد میدن دست رضا رو گرفتم رفتم سمت ماشین گفتم بره چند تاکوچه بالاتر تا بیام اونم سوار شدو رفت جلوتر
بعد از دیدن ترنمو نرگس که حواسشون به بستنیا بود خیالم راحت شد که ندیدنش از خیابون که رد شدن بهشون گفتم که خرید دارم کارم طول میکشه اونام راضی شدنو من به سمت ماشین رضا رفتم درپشتو که باز کردم برگشت گفت
~مگه من رانندتم بشین جلو
_باشه حالا چرا تو اومدی دنبالم اسم دبیرستانمو از کجا فهمیدی؟
~یاسین دلدردو حالت تهوع داشت مامانت بردتش بیمارستان زنگ زد گفت زهرا خونه تنها نمونه الانم من اومدم دنبالت
_حسین چی؟
~حسین یه دوساعت دیگه تعطیل میشه بعدم میبرمتون خونه پیش مامانم ،میخوای بری خونتون ؟کلیدارو گفتم خاله بزاره تو جاکفشی اگه میخوای میتونیم بریم خونتون لباس برای خودتو حسینو یاسین ومامانت جمع کنی یا حالا حموم میخوای بکنی اگه نه بریم خونه پیش مامانم بمون من باز برمیگردم حسینو بیارم
_لباس چرا؟مگه چقدر میخوایم بمونیم؟چیزی شده؟
~نه
_رضا بهم میگی یانه
~نمیتونم
_چیو نمیتونی رضا دارم دیوونه میشم بگو
~خب چیزه ازاون جایی که رو یاسین حساسی خاله گفت بهت نگم اما اینجوری میکنی حالت بد میشه
_رضا این چرتو پرتا چیه میگی بگو لعنتی یاسین چیشده؟
~ازش ازمایش گرفتن گفتن ۷۰درصد خونش عفونت داره
_چیییی ۷۰ درصد خدایا خودت بدادمون برس ۷۰ درصد برای بچه ۵ساله خیلی زیاد چیکارکنم خدایا
گریم گرفته بودو رضا هرکاری کرد اروم نشدم وقتی دید جوابی نمیدم گفت میبرمت خونتون
منم نیاز داشتم یه دوش ابگرم بگیرمو وسیله هامونو جمع کنم رضا ماشینو جلوی درپارک کرد