من روزهای سخت تر از تو رو گدروندم روزهای و شبهای که بجه می زدم انقدر،بلندگریه میکردم شبهای که متکام تا صبح خیس،خیس بود با چشم های ورم کرده بیدار میشدم نماز شب ها که خ ندن دعاهای،عجیب و غریب که میخوندم و.......
یه روز،دیدم اون روزها گذشت از اون موقع سعی کردم بیخیال بشم جه من ناراحت باشم چه نه روزگار میگذره پس بزار شاد بگذره البته گاهی نمیشه این ذات بشر و مخصوصا ما خانمها با مشکلات هورمونی ولی سعی کردم درضمن اون مشکل کامل حل نشده کم رنگ شده فقط ولی هنوزم همراهم هست گاهی ناخواسته دعا میکنم حل بشه هر چند معتقدم خدا به دعای من کاری نداره کلر،خودشو میکنه
خواستم بگم میگذره الان ۵۰ سالم شده دیگه سرازیری زندگیم بدون اصلا و ابدا هیچ چیز،ارزش نداره هیچ چیز و همه چیز از قبل برنامه ریزی شده همه چی