من چهارسال پیش با شوهرم دعوام شد و متاسفانه خواهرشوهرم شاهد دعوا بود باشوهرم توافق کردیم یکماه از هم دور باشیم من خونه بابام برم اونم یا تو خونه بمونه یا بره خونه مادرش البته قهر نباشیم فقط از هم دور باشیم( این صحبتا رو خواهرشوهرم شاهد بود و بسیاااار ذوق میکرد و خوشحال بود که قراره من یکماه نباشم)!
خلاصه من رفتم خونه بابام و خونه و زندگیم عملا افتاد دست خواهرشوهرم خییییلی دلم میسوخت میتونست داداشش رو منصرف کنه نکرد
یه روز باشوهرم رفتم خونه یه چیزی بردارم دیدم وسط حیاط خونم نشسته خندید گفت من همیشه اینجا میام میشینم تعارف کردم گفتم خونه خونته یهو گفت صدالبته که خونه منه!! اصلا جیگرم اتیش گرفت نتونستم چیزی بگم بهش
خلاصه یکماه تموم شد من برگشتم خونم بااورت نمیشه دوماه بعد با پسرش دعواش شد پسرش کتکش زد از خونه انداختش بیرون دقیییقا یکماه خونه مادرش بود و خواهرشوهرش تسلط کامل رو خونه و زندگیش میدیدمش داشت اتیش میگرفت
یه روز دعوتش کردم خونمون تو اون یکماه گفتم تعارف نکن اینجا خونه خودته گفت نههه اینجا خونه تو هست من یه مهمونم!
من خلاصه گفتم اتفاقاتی که اون یکماه خونه بابام برا من افتاد عیناااا تو اون یکماه برا خواهرشوهرم افتاد
من خیییلی موردای اینجوری دیدم تو زندگیم خدا حقه عزیزم