از اول همین بودم گلم
خب در همین راستا تلاش هم میکردم برای اینکه اون اتفاقات بدی که برام افتاده به فکرش میفتم خودم رو سرگرم میکردم تا اینکه یادم رفت و کمرنگ شد
راستش من نماز میخونم
اما برای نماز صبح مجبورم بیدار بمونم یا قضا بخونم
یکی از آرزوهام این هست که با یک آدم صالح و خوی ازدواج کنم که اونم آدم معتقدی باشه
من خوابگاه هستم یکی از بچه ها داداشش. که پنج سال از من بزرگتره آدم معتقدی هست اونم دنبال یک دختر محجبه میگرده الآنم دانشگاه فرهنگیان درس میخونه
اما خب من با دختره صمیمی نیستم اما درست وقتی که این آرزو رو کردم همیشه خود به خود نماز صبح تو خوابگاه بیدار میشم حتی با کوچیکترین و ضعیف ترین صدای اذان
منپیظ بچه ها نماز نمیخونم
بنظرت من با خواهرش درمورد برادرش صحبت کنم ؟ حتی یکی از دوستای خودش گفت که بیا منو پیشنهاد بده اما پسره گفته یک دختر محجبه میخوام که منم