شوهر منم خودش که منو ندیده بود همکار بابامو برادرمه بعد یبار همکارا و این شوهرم اومده بودن خونمون بخاطر کارشون بعد این درگیر کار بود حواسش به من نبود چقدرم ابجی ابجی پروند برام وقتی چایی میبردم یا هرچی میگفت ابجی ممنون
بعد دیگه انقدر همکاراشون گفته بودن این دختر برای تو خوبه این دختر فلانه اینم گفته بود من هی ندیدمش توجه نکردم دیگه انقدر گفته بودن گفته بود بزار به یه بهونه برم خونشون ببینم چجوریه انقدر همه میگین برای تو خوبه خلاصه اونم بخاطر حرف بقیه منو دید و بقیه ماجرا حالا بماند