هیچ عکس العملی نشون نداد ،دعوامونم سر اینه الان دوساله میخواد مارو یه بندر یا شمال ببره ،تابستونا میگه گرمه زمستونا میگه سرده ،بقیه روزا پول نداره ،حتی زورش میاد تا پارکی همراهمون بیاد ،ماه قبل خودم ودوتا بچم یکی دوساله یکی شیش سالع با کاروان رفتیم مشهد ولی اصلا به رو خودش نیورد که یه هفته نیودین یا اذیت میشین
یعنی ارزو به دلم موند یبار توبیای بگی بیا درمورد مشکلمون حرف بزنیم ،الان دست پیش گرفتی که پس نیفتی،جوری با منو بچه ها رفتار میکنی انگار به زور بر داشتن گذاشتنت سر این زندگی ،هیچ کدوم جرات نداریم چیزی بگیم میتوپی بهمون ،منو که رسما کلفت خونت میدونی،تا زمانی حرف نزنم همه کارارو بیصدا بکنم راضی هستی ولی همین که یکلمه حرف بخوام باهات بزنم میری تو قیافه ،ما میگیم اخلاق پدرم خوب نیست الان تو چه فرقی با بابام داری ؟،اگه داری چند تاشو بگو؟از منو بچه ها فراری هستی از خدا میخوای بریم نباشیم،میشد میرفتم راحت شی ،یا نوبت مشاور میگیری میریم یا از این قرصایی میخوری میزاری کنار ساعتت میخوام بخورم،خسته شدم از این که همه چی رو سر منه اینکه هی میخوام قوی باشم بخاطر اوینا ولی دیگه کم اوردم نمیکشم دارم خودمو روسر اوینا خالی میکنم یا یه نوع قرص دیگه بخر