#قسمت_دوم
همونجور که گفتم پدرم ی ادم مغرور و از خود راضی بود ک حقم بهش میدم تو یه خانواده ای بزرگ شده بود که پدر ومادرش اصلا بهش محبت نمیکردن و مادر بزرگم ک بسیار آدم بداخلاق و بی مهری بوده همیشه به پسراش میگفته خودتون کار کنید و خرجیتون و دربیارید و بهم پول بدید تا من بهتون غذا بدم و وقتی پدر ومادری هردوتا ظالم باشن بچه عاقبتش بهتر از اینا نمیشه .
همونطور که گفتم پدرم ومادرم ، با مادرش تو ی خونه زندگی میکردن یه روز مادرم که میدونسته ساعت چند بابام از سرکار میاد خونه کاراش و تند تند انجام میده وغذاش ک خورشت بوده اماده میکنه با خودش میگه تا شوهرم داوود از سرکار بیاد برم و یه جارو بخرم وقتی برمیگرده میبینه پدرم خونس وبابام یه عادت داره که هر وقت از سرکار میاد باید سفره پهن باشه و غذا بهش بدن وقتی مادرم میاد خونه و میره ک غذا بیاره همینکه در قابلمه رو برمیداره میبینه پرآبه ، مادرم تعجب میکنه چون قبل از اینکه بره خورشتش قشنگ جا افتاده بوده . از ترسش میاد اب اضافه رو با کاسه درمیاره و میریزه و زیرش و روشن میکنه تا گرم بشه بعد میبره سرسفره بابامم نگو قبل از اینکه بر تو اتاق میاد اشپزخونه و میبینه قابلمه پر ابه به مامانم میگه همه خورشت همین مامانمم میگ اره میگ فلان فلان شده چرا دروغ میگی و قابلمه رد دو دستی بلند میکنه میریزه رد سر مادرم، مامانم میگه فقط گفتم اه، انقدر داغ بود ک تمام لباسهام چسبیدن ب بدنم و نمیتونستم تکون بخورم و مادر شوهرمم تو اتاق جفتمون و نگاه میکرد و خنده ریزی میکرد .
صدای بابام رفت تا خونه همسایه و همسایه از اینکه میدونست همش تو این خونه دعوا و بحث میاد و وقتی مادرم ومیبینه رو به مادربزرگم میگ خجالت بکش تو نباید بزاری پسرت با عروست این کار و کنه بعد همسایه بزور لباس از تنم جدا کرد و خمیر دندون زد و منم اروم اروم. گریه میکردم و مادر بزرگتم که کار ، کار خودش بود فقط نگاه میکرد.
بیشتر کتک هایی ک مادرم خورد باعث و بانیش مادر شوهرش بود وهمین موضوع باعث شد تا مادرم هیچ وقت اونو بخشه و حلالش نکنه ی روز ک داشتم نماز میخوندم مادر بزرگم اومد گفت بنظرت ساناز اون دنیایی هست منم گفتم البته ک هست بعد با اینکه من بهش گفتم اره اون دنیایی هست و خدا از حق خودش میگذره ولی از حق بنده هاش نمیگذره ولی خودمم گفتم نکنه نباشه یکم تو شک گفتم ولی بخدا بعد مرگش خواب دیدم مادر بزرگم دوتا مرد گنده هیکلی دارن میارنش از ی راه رو باریک تاریک ک پاهای مادر بزرگم ب زنجیر وپا برهنه بود، صورتش کبود وموهاش شلخته، آوردن گذاشتنش رو صندلی بزرگ مال محاکمه و..
از خواب پریدم انقدر قلبم تند میزد گفتم الان میایسته بعد تا صبح نخوابیدم بلند شدم هی گفتم خدا یا اصلا ب خودت و اون دنیات شک ندارم و برای مادرم تعریف کردم مادرم گفت بله اون موقع ک منو اذیت میکرد نمیدونست خدای منم بزرگ اون موقع ک منو با حرفاش ازار میدادومیگفت تو برای پسرم پسر نیاوردی سه تا دختر اوردی برو بخواب توی بغل مردا شاید پسر دار شدی انقدر حرفای زشت بهم میزد باید تاوان بده اون موقع ک دختر سومم بدنیا اومد و اومد پیشم و تو بیمارستان هی غر میزد و میگفت اینم دختره ، پسرم رو تو جوونی بدبخت کردی و هی کمپوت باز میکرد و جلو من میخورد تا پرستار اومد بهش گفت خانم برو بیرون این خودش تازه زایمان کرده مگ دختر چشه نعمتیه ک خدا بهش داده برو ب پسرت بگو ک کاشته الان این برداشته چه ربطی داره ب این زبون بسته مادرم گفت مادر بزرگت دلم و شکوند زندگیم و سیاه کرد ولی از بسکه ب خواب مادرم و من میامد ، بزور مادرم و وادار کردیم تا حلالش کنه