از پسرش طلاق گرفتم و انداختمش زندان
شوهرم خیلی دوستم داشت گیر میداد که بیا برگردیم بهم کار به ایجاد مزاحمت کشید منم بخاطر کاراش و مدرکایی که جمع کردم انداختمش زندان
بعد از این اتفاقات مادرشوهرم بهم فحاشی کرد ازش شکایت کردم پیامک براش رفت که بیاد دادگاه
خونه تنها بودم خونه مام ویلاییه همسایه نداریم حمله کرد اصلا نمیدونم چطور اومد تو هیچکسم شاهد نیست و دوربینم نداریم
اومد موهامو گرفت میکشوند سرمو میکوبید تو در و دیوار با اون ناخناش انقد چنگم زد و فحشم داد
حالم خیلی بده از خانوادم خجالت میکشم هرچند خود بابام مقصر اصلی این ازدواج و اتفاقا بود
دلم داره میترکه فقط میخوام شکایت کنم تمام بدنم درد داره از دیشب نخوابیدم همش ترس و کابوس برم داشته
بابام میگه ول کن دیگه پسره رو بیار بیرون رضایت بده
ولی من از دستش امنیت و ارامش ندارم فقط میخوام تموم شه اشک چشام خشک شد به خدا
اخر خودمو میکشم