2777
2789

#قسمت_اول


سه ماه بود که از سربازی که برگشته بودم ولی هرچی دنبال کار میگشتم کمتر پیدا میکردم...

هر چقدر هم پدر ومادرم کاری بهم نداشتند ولی خودم اذیت میشدم ..

یه مدت با موتور مسافرکشی کردم،ولی خب سختم بود با لیسانس حسابداری کارگری کنم...

با خودم میگفتم :این همه درس نخوندم که کارگر باشم..

بالاخره بعداز کلی گشتن ومصاحبه کردن وفرم پر کردن تو یه شرکت بعنوان حسابدار استخدام شدم...

برای اینکه استخدام ثابت میشدم خوب از حسابدار قبلی که باز نشست شده بود آموزش دیدم وتمام تلاشمو کردم که اعتماد اونارو جلب کنم...

خیلی خوشحال بودم و رو ابرا سیر میکردم چون بدون داشتن سابقه ی کار تو یه شرکت خوب داشتم استخدام میشدم...چیزی که تو رویاهام دنبالش بودم...

بالاخره بعداز چند ماه رسما قرار داد رو امضا کردیم ومن شدم حسابدار رسمی شرکت...

تو این چند ماه با بقیه ی کارمندا هم آشنا شده بودم ،همه جوون بودند...

تو جلسه ی معرفه یه خانمی رو دیدم که تو این چند ماه ندیده بودمش..از همون لحظه ی اول انگار عاشقش شدم وازش خوشم اومد ...خیلی قیافه ی ملیح

وخوشگلی داشت...همش دوست داشتم فقط نگاهش کنم..منتظر بودم هر چه زودتر منو بهش معرفی کنند ...

وقتی معرفی شد وگفت اینم خانم اشراق معاون رئیس شرکت...

خانم اشراق روکرد به من و با لبخندی که بیشتر جذابش میکردگفت:خوش اومدید ...

صداشو که شنیدم دیگه کامل کیش ومات شدم...

دیگه متوجه ی بقیه ی معرفه نشدم وفقط ۶دانگ حواسم به خانم اشراق بود ولی نگاهش نمیکردم که همه متوجه بشند...

وقتی آقای راستا همه رو معرفی کرد ،خانم اشراق دستاشو ۲-۳بار بهم زد وگفت:خب دوستان ،دیگه همه برید سرکارتون که این چند روز حسابی شلوغیم...

تمام فکر وذکرم خانم اشراق شده بود وحتی شبها خوابشو میدیم .،باید حتما آمارشو در میاوردم...

غیر مستقیم توسط چندتا از کارمندا متوجه شدم که اسمش شیواست...وحدود چهل سالشه ،ولی اصلا بهش نمیخورد نهایتا سی بهش میومد...

همش تو فکر این بودم که چطوری بهش بگم که مجذوبش شدم وبدون اون میمیرم...

اصلا به فرض که بهش میگفتم واونم قبول میکرد ،چطوری به مامانم بگم که بره خواستگاری دختری که ۱۵سال ازت بزرگتر باشه ،تو خانواده ی ما حتی همسن بودن هم مرسوم نبود وحتما باید دختر کوچیکتر از پسر باشه...

چند روز سعي كردم بهش فكر نكنم...ولي هركاري كردم نشد كه نشد...

تصميم گرفتم با خودش در ميون بزارم اگه نظرش مثبت بود یه فکری به راضی کردن مامان کنم...چون فکرم خیلی درگیر بود وباعث میشد به کارم لطمه بخوره ...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

#قسمت_دوم


نميخواستم بخاطر سر به هواييم از شركت اخراج شم...

فردا صبح خودمو اماده كردم كه عشقمو بهش ابراز كنم ولي ....

اون روز صبح وقتي وارد شركت شدم ،دیدم خانم منشی تلفنی با شیوا حرف میزد ومیگفت:دخترت چطوره؟؟؟خوب شده؟؟؟.....خداروشکر...راستی شوهرت از ماموریت برگشت....؟؟؟

دیگه چیزی نشنیدم...من چرا با خودم اینکاررو کرده بودم وقبل از اینکه مجرد ومتاهل بودنشو بپرسم بهش دل بستم وتا این حد جلو اومدم...؟؟

تا یکماه سعی میکردم اصلا باهاش رودرو نشم واگه سوالی داشتم از بقیه میپرسیدم وبه صورت شیوا نگاه نمیکردم...ولی اصلا از فکرو ‌ذهنم بیرون نمیرفت...تا صداشو میشنیدم روحم پرواز میکرد ودلم میخواست تا اخر عمر تنها صدایی که میشنوم صدای شیوا باشه...

انگار شیوا متوجه شده بود که از قصد دارم بهش بی محلی میکنم ‌ونادیده  میگیرمش...

یه روز صداکرد دفترش ...

چند نفس عمیق کشیدم تا به خودم مسلط باشم وبعد وارد دفتر شدم...

یه عینک کائوچوبی مستطیلی شکل زده بود که چهرشو جذاب تر وجدی تر میکرد...

دعوت به نشستن کرد...وخودش هم اومد روبروم نشست وگفت:آقای جمالی شما چرا عملا سعی میکنید منو نادیده بگیرید ؟؟؟بنظرت این یه نوع توهین نیست،؟؟؟با من مشکلی دارید یا از اون دسته آدما هستید که با کارفرمای زن مخالفی وبه قول معروف زن ستیزی؟؟؟

تمام افکارمو جمع کردم تا یه جواب بدم که بیشتر دچار سوءتفاهم نشه ..یه دفعه نمیدونم چی شد که گفتم:ببخشید چهره ی شما خیلی شبیه خاله ی مرحومم هست ومنو یاد خاله میندازه وچون خیلی بهش وابسته بودم ناراحت میشم...

انگار حرفمو باور کرد وبا چهره ی متاثر گفت:روحشون شاد ...بعد موبایلش زنگ خورد وبلند شد تا جواب بده...

منم نفس راحتی کشیدم وخوشحال که حرفمو باور کرد...

جواب موبایلشو میداد که کمی بعد با صدای بلندتر وعصبانی تر گفت:یعنی چی خانم؟شما باید یکهفته جلوتر به من اطلاع میدادی تا من یکی رو جایگزین میکردم...کمی مکث کرد وگفت:دوماه تا کنکور مونده من یک ماه باید دنبال معلم ریاضی باشم ...من از روز اول بهتون تاکید کردم دختر من ریاضیش ضعیفه وباید حواستون بهش باشه ...اون وقت شما تو همچین موقعیتی میگید نمیتونید بیایید؟؟؟...الان عذر خواهی شما به درد من نمیخوره،،..وبعد با عصبانیت خداحافظی کرد....

بعداز چند دقیقه به من نگاه کرد وگفت:شما هنوز اینجایید؟؟؟میتونید برید...

گفتم:مشکلی پیش اومده؟؟؟

گفت:دخترم کنکور داره ومعلم ریاضیش میگه نمیتونه بیاد...گفتم:من قبلا کنکور درس میدادم اگه لازم باشه من هستم...

با تعجب ‌خوشحالی گفت:الان شماره وادرس مینویسم از امروز بیایید ،تا ساعت ۴شرکت هستید ۶-۸یا ۹هم بیاید خونمون ..

گفتم:از امروز؟؟؟

گفت:بله هر چه زودتر بهتره...دو ماه بیشتر تا کنکور نمونده...

گفتم:باشه

شیوا که خیلی خوشحال بود سریع آدرس وتلفن نوشت وداد دستم...

خیلی خوشحال بودم ...چون علاوه بر اسمش ،شماره وادرس هم ازش داشتم ..عشقم شعله ور تر شده بود وفقط دلم میخواست زودتر بهش برسم ،ودیگه به متاهل بودنشم فکر نمیکردم...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_سوم


شیوا گفت:حقوق تدریستون چند؟؟؟

گفتم:اجازه بدید بیام شاید دخترتون با من سازگار نشد چون من خیلی سختگیرم...

شیوا لبخندی از روی رضایت زد که دلم براش غش رفت وکم مونده بود بهش بگم که عاشقتم...

وقتی از دفترش اومدم بیرون با خودم گفتم :این چه کاری بود که کردی؟؟با این کار هر روز باید شیوا رو ببینی...اونجا دیگه شرکت نیست که نادیده بگیریش...

بعد به خودم گفتم:فکرشو بکن شیوا رو با لباسهای خونه میبینی ،تو که نمیتونی داشته باشیش ولی حداقل تو رویاهات فکر میکنی شوهرشی...خلاصه خودمو کلی گول زدم وشماره رو تو گوشیم سیو کردم ورفتم  عکس پروفایل تلگرام وواتساپشو ببینم...

تمام عکسهای پروفایلشو سیو کردم ،خودشو که نمیتونستم داشته باشم حداقل با عکسهاشو کمی آروم بگیرم..

ساعت ۶عصر اون روز رفتم سمت خونشون...

خونشون یه خونه ی ویلایی وتقریبا بالای شهر بود...منو که رو ایفون دید در رو زد ...داخل شدم ،خودش جلوی در ورودی ساختمان با یه پیراهن تا روی زانو  وشال رو سرش ایستاده بود...

شالش فرمالیته بود وکل موهاش دورش بود ...یه جوراب شلواری رنگ پا هم پوشید ه بود که سفیدی بدنش مشخص بود...

منه عاشق با دیدن این تیپ شیوا رسما مجنون شدم..

دعوت به نشستن کرد...وبرام شربت اورد...

بعداز خوردن شربت منو به اتاق دخترش راهنمایی کرد .،دخترش برخلاف خودش ریزه میزه بود ،چهره اش بد نبود وشاید هم چون من عاشق شیوا بودم هیچ کسی رو به زیبایی اون نمیدیدم..ولی دختر مودب وبا نزاکتی بود...

دوساعت ریاضی کار کردیم ...

موقع خداحافظی شیواگفت:نظرت چیه آقای جمالی؟؟؟؟

گفتم:روزی ۳ساعت نیاز هست کار کنه تا یکهفته قبل از کنکور تمام شه...

گفت:وهزینه؟؟؟

گفتم:اصلا حرفشو نزنید...من کارم چیز دیگه است اگه الان اینجام فقط بخاطر کمک به شماست...

گفت:پس همون مبلغی که به معلم قبلی پرداخت میکردم رو برای شما هم در نظر میگیرم...

تشکر کردم ...

از فردا هر روز سه ساعت اونجا بودم ولی اصلا شیوا رو نمیدیدم ...دوهفته گذاشت ولی بازم موفق به دیدنش نشدم ...چون در رو دخترش باز میکرد ‌مستقیم به اتاقش هدایتم میکرد...

کلافه بودم ...تدریس رو بخاطر دیدن شیوا قبول کرده بودم ،،باید یه فکر دیگه میکردم...

یه روز تو شرکت فکری به ذهنم زد ورفتم دفتر شیوا...

گفتم:میشه کلاسهای شیدا تو اتاقش نباشه ؟؟آخه من معذبم...

گفت:شیدا کاری کرده؟؟؟

گفتم:نه اصلا ..شيدا مثل خودتون خیلی با شخصیت وبا کمالاته فقط خودم معذبم...

گفت:باشه به شیدا میگم از فردا بیاد تو سالن ....

اون روز با رضایت رفتم خونه تا آماده شم برم خونشون ،...خوشحال بودم که شیوا رو بیشتر میبینم واین احساس عشقشو تو دلم شعله ورتر میکرد...

تو سالن شیوا رو بیشتر میدیم ،رفت وامد وحرکات وحتی صداشو بیشتر میشنیدم ...

جدای خودم که شیفته ی شیوا بودم حس میکردم رفتار شیدا نسبت به من فرق کرده ووقتی منو میبینه دست وپاشو گم میکنه...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_چهارم


اوایل زیاد متوجه ی رفتار شیدا نمیشدم ولی کم کم نوع لباس پوشیدنشم عوض شد ودیگه ازاون لباسهای گشاد و دخترونه خبری نبود....و کم کم موقع درس خوندن هم ارایش میکرد ..متوجه شدم که شیدا از من خوشش اومده...

من دوست نداشتم بهم حس داشته باشه چون عاشق مادرش بودم  برای همین خیلی جدی تر وسختگیرانه تر باهاش برخورد میکردم...

یه روز که کلاس تموم شد ومن وسایلمو جمع میکردم که برم شیدا گفت :آقای جمالی ؟..میشه یه سوال ازتون بپرسم؟؟

گفتم:جایی از درس رو متوجه نشدی؟؟

گفت:نه،شخصیه..

گفتم :بپرس..

گفت:نظرت راجع به عشق چیه؟؟؟

یه لحظه  حرکت نکردم ،خشکم زد ،خیلی صریح ورک سوالشو پرسیده بود...

باید طوری جوابشو میدادم که دست وپاشو جمع کنه وبه رویاهای صورتیش بال وپر نده...

تمام جدیتمو ریختم تو صدام وگفتم:تو هنوز بچه ایی واین حرف‌ها برای تو زوده ..تو الان باید تمام فکر و تمرکزت رو درس  ومشقت باشه ،اگه فکر میکنی به کسی حس داری ،نتیجه ی بالا وپایین شدن هومورناته..پس  نیاز نیست بهش فکر کنی..اون آدم یکی دو روز دیگه میشه عادی ترین آدم روی زمین ...

شیدا که یهو بادش خوابید ،دفتر وکتابشو جمع کرد وزیر لب خداحافظی کرد...

از جلسه ی بعد مثل روزای اول لباس میپوشید واصلا نگاهم نمیکرد ...

منم تمام دلخوشیم این بود که زیر سقفی که شیوا هست نفس میکشم...

یه روز بالاخره شوهر شیوا رو دیدم ،آدم متشخص وبا ادبی بود ولی احساس کردم رابطه ی شیوا وشوهرش شکرابه وزیاد همدیگر رو تحویل نمیگیرند...

وبعد متوجه شدم که واقعا رابطه ی سردی باهم دارند چون از دهن شیدا پرید که باز بابا از ماموریت اومد دوباره جنگ وجذاب شروع شد...

وقتی فهمیدم که رابطه شو خوب نیست با خودم گفتم:بهتره یه بار شانس خودمو امتحان کنم...

شاید شیوا به یه نیروی بیرونی نیاز داشته باشه تا زندگی با شوهرشو تموم کنه ...

هرشب فکر میکردم که چطوری بهش بگم که من عاشقشم وبهترین زندگی رو براش فراهم میکنم

چون از عشق وعلاقه ی خودم نسبت به شیوا مطمئن بودم پس دنبال فرصتی بودم تا بهش بگم ...

اگه مخالفت کنه؟؟اگه فکر کنه من ازش سوء استفاده میکنم؟؟؟اگه پسم بزنه ومنو از دیدنش محرم کنه چی؟؟؟

یه فکری به ذهنم رسید ،تصمیم گرفتم تا اخر تدریس چیزی نگم ولی با حرفهام شیوا رو متوجه کنم که من بهش توجه دارم ،..

به شیدا گفتم :به من آقای جمالی نگو ‌واسممو صدا کنه...چون باید شیدا رو هم آماده کنم تا منو بعنوان شوهر مادرش بپذیره...

شیوا وقتی فهمیده شیدا منو سیاه صدا میکنه شاکی شد و دعواش کرد ...

اما من براش توضیح دادم که خودم ازش خواستم ...

شیوا گفت:بالاخره شما بزرگترید ...

اینجا از فرصت استفاده کردم وگفتم ولی من از شما کوچیکترم ...بعد به شیدا گفتم:به مامانتم بگو منو سیاه صدا بزنه...

شیدا اینقدر به مامانش گفت تا راضی شد منو سیاه صدا بزنه...

شیوا سعی میکرد اصلا صدام نکنه ولی من جوری وانمود میکرد تا مجبور به صدا کردنم بشه...

وقتی اسممو با صدای شیوا میشنیدم واقعا دست ودلم میلرزید ودیونه میشدم...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_پنجم


وقتی شیوا اسممو صدا میکردم انگار دنیارو بهم میدادند وتصور میکردم یه قدم بهش نزدیکتر میشدم ..

مسئله ی عشق من به شیوا چیزی نبود که به سادگی از کنارش عبور کنم و حس میکردم رو زمین پراز مین قدم بر میدارم ‌وکوچیکترین اشتباهم ممکنه منو به فنا بده ،برای همین خیلی با احتیاط قدم بر میداشتم..

یه روز که به شیدا درس میدادم شیوا با یه پاکت اومد پیشمون و گفت:سیاه این مال شما...

گفتم:چی هست؟؟؟

گفت:حق تدریس...

گفتم:اصلا قابلی نداره خانم اشراق...

یهو شیدا گفت:سیاه ،!تو هم به مامان بگو شیوا...

خیلی خوشحال بودم از مطرح شدن این موضوع ولی برای خودنمایی هم شده گفتم:نه اصلا درست نیست ،شاید خانم اشراق راضی نباشند..

شیدا رو به مامانش کرد وگفت:مامان بگو اسمتو صدا کنه..

شیوا هم با تردید گفت :اشکالی نداره میتونید اسممو صدا کنید ..مشکلی نیست ...

بعد رو به شیدا کرد وگفت:خوب شد ؟؟...حالا درستو بخون...

شیدا رو به من گفت:خب حالا به اسم صدا کن ...

گفتم:شیوا خانم ...

گفت:نه فقط اسم ...

هر چند خیلی ذوق داشتم ولی مثلا باخجالت گفتم:شیوا .البته ببخشید..

شیدا گفت:همچین میگید ببخشیدکه انگار مامان من ۲۰سال ازتون بزرگتره ..

البته الان مد شده که زن وشوهر مخصوصا خانمها بزرگتر باشند..مثل شکیرا یا جینفر و...

گفتم:درسته ولی من با مادرت نسبتی ندارم وقول میدم اگه زنم از خودم بزرگتر بود به اسم صدا کنم..

شیوا گفت:کافیه درستو بخون ورفت...

رفته رفته رابطه ی شیدا با من صمیمی تر میشد ومنو گاهی شام هم نگه میداشت یا برای خرید منو همراه خودش میبرد...

یه روز برای تولد شیوا باهم رفتیم خرید..که پرسیدم :تولدش کیه،؟؟

گفت:تیر ولی اون زمان کنکوره وممکنه وقت نکنم...

وقتی رفتیم خرید حس کردم شیدا همون حس عشق وعاشقی رو بهم داره وخرید بهانه بود تا باهم باشیم ...

بعداز خرید رفتیم کافی تا نوشیدنی بخوریم وخنک شیم ...اونجا سفره ی دلشو برام باز کرد وگفت:بابا که میره ماموریت،در اصل میره خونه ی زن دومش ...

با تعجب گفتم:شیوا هم میدونه؟؟؟

گفت:بله

گفتم:پس چرا طلاق نمیگیره؟؟؟

گفت:مامان خودش بچه ی طلاقه ودوست نداره مهر بچه ی طلاق رو منم بخوره ...

چون وقتی بچه بود بخاطر بچه ی طلاق بودن خیلی ضربه خورده والان میگه وقتی تو ازدواج کردی منم طلاق میگیرم...

شیدا گفت:ولی من میدونم بهونه میاره چون مامان عاشق باباست ،وقتی نوجوون بود عاشق بابام میشه ولی بابام فقط بخاطر پدر ومادرش حاضر میشه با دختر شریکشون ازدواج کنه...

اینکه من هم بدنیا اومدم...یه اشتباه بوده چون اصلا بابا بچه نمیخواست ولی مامان تصور میکرد با وجود من شاید بابا به زندگی دل ببنده ولی نشد که نشد...

شیدا در اخر گفت:سیاه !،از زندگی خصوصی مامانم کسی تو شرکت چیزی نمیدونه ،لطفا مثل یه راز پیشتون بمونه...وتو شرکت سوتی ندید حتی اختلاف مامان وبابا رو...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_ششم


شیدا گفت:اگه مامان بفهمه که این حرفهارو بهت گفتم منو میکشه..نمیدونم چی شد که بهت گفتم...

سعی کردم به شیدا اطمینان بدم که به کسی چیزی نمیگم ...

بعد بحث رو کشیدم سمت کنکور ودرس ..ولی تمام وجودم شیوا بود وبا خودم میگفتم:اگه شیوا رو از محبت وعشق لبریز کنم از اون زندگی مسخره دست میکشه ومیاد سمت من ..واصلا باورم نمیشد که شوهرش چی تو شیوا کم دیده که بهش توجهی نداره در حالیکه از نظر من یه زن کامل و ‌بارز بود ..هیکل وزیبایی وروابط عمومی و حتی عشق به خانواده...

شیوا یه جواهر به تمام معنی بود ..سعی کردم رابطمو با شیدا صمیمی تر کنم تا یه شیوا نزدیکتر بشم...

شیدا از این رابطه خوشحال بود ولی بهش با قاطعیت گفتم :این رابطه فقط وفقط یه دوستی هست ونباید پا فراتر بزاره..

اول اخم کرد ولی بعد بخاطر اینکه از دست نده قبول کرد...

بواسطه ی شیدا از تمام خصوصیات شیوا باخبر بودم ‌ومیدونستم چه تیپی دوست داره چه عطری باب میلشه و....

اینم فهمیدم که فقط تو مهمونیها کنار شوهرش میبود تا کسی متوجه ی اختلافشون نشه...

من سعی میکردم به سمتی برم که شیوا دوست داره هم از نظر تیپ وهم رفتار...

شیوا از دوستی منو شیدا بی خبر بود چون دوست داشت دخترش مثل خودش آدم موفقی باشه...

گذشت و ‌کنکور رو شیدا دادو ‌یکهفته  بعداز کنکور تصمیم گرفتم با شیوا راجع به عشق وعلاقه به خودش باهاش حرف بزنم وبگم که میخوام زندگی رویایی باهاش بسازم وراضی کنم طلاق بگیره...اگه نمیگفتم دیگه بهونه ایی برای حضور در خونشون نداشتم..

اون روز با شیدا تلفنی حرف زدم ‌فهمیدم که با دوستاش میره بیرون پس بهترین فرصت بود ...

به دست کت وشلوار طوسی خوشرنگ پوشیدم وعطری که مورد علاقه ی شیوا

بود رو زدم ..به دسته گل خوشگل از گلهای نرگس که میدونستم شیوا دوست داره رو سفارش دادم...

وقتی رسیدم پشت در خونشون...

نفس عمیق کشیدم وزنگ زدم...

ایفون رو که جواب داد تو صداش تعجب بود...

لبخند زدم وگفتم:سلام

گفت:اتفاقی افتاده؟؟؟

گفتم:اگه در رو بزنید میگم...

گفت:ببخشید ...در رو باز کرد وگفت:بفرمایید...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_هفتم


در رو زد وارد حیاط شدم...

قبل از اینکه وارد ساختمان بشم ،شیوا خودش اومد جلوی در ورودی ویه جورایی مانع ورودم میشد وگفت:اتفاقی افتاده؟؟؟

با خنده گفتم:نه مگه قراره اتفاق بیفته؟؟

گفت:خب شما قبل از کنکور معلم شیدا بودید الان که کلاس ندارید دیگه تمام شد...

گفتم:اجازه بده بیام تو بهتون توضیح میدم ..

همینطوری که از جلوی در کنار میرفت گفت:قطعا اتفاقی افتاده وگرنه دلیل دیگه ایی نداره شما اینجا باشید...

حس میکردم دوست نداره تو خونه با من تنها باشه ولی اهمیت ندادم ‌گلها رو طرفش گرفتموگفتم:بفرمایید تقدیم شما...

گفت:من؟؟؟به چه مناسبتی؟؟...

گفتم :بگیرید هم مناسبت گلهارو میگم وهم دلیل اینجا بودنمو...

با بی میلی گلهارو گرفت وروی عسلی کنارش گذاشت ‌روبروی من نشست وگفت:خب...

گفتم:چرا نگرانی؟؟؟

گفت:از وقتی زنگ زدی نگران شدم حس میکنم اتفاق بدی قراره بیفته...

گفتم:نگران نباش ،اتفاقا اومدم در مورد مسئله ی مهمی حرف بزنم..امر خیر...

شیوا اخم‌هاشو تو هم رفت وگفت:چطور میتونی از اعتماد من سوءاستفاده کنی،؟؟شیدا هنوز بچه است وتازه میخواهد بره دانشگاه ،چرا میخواهی ذهنشو درگیر کنی ؟؟؟خجالت نمیکشی تو حداقل ۱۰سال ازش بزرگتری...خودش میدونه که تو الان اینجایی؟؟؟باهاش هماهنگ کردی؟؟؟چرا از اعتمادم سوء استفاده  کردی؟؟؟....

شیوا فکر میکردم منظور از امر خیر  دخترشه ومرتب پشت سر هم منو تهدیدو ‌تحقیر میکرد..

گفتم:شیوا....شیوا...سوءتفاهم شده ...یه لحظه صبر کنید تا توضیح بدم...

وقتی گفتم سوءتفاهم شده ،ساکت شد وگفت :یعنی شما منظورتون شیدا نیست ؟؟؟

گفتم :نه

گفت:ببخشید یه لحظه عصبانی شدم و خون جلوی چشمامو گرفته بود...

گفتم:الان توضیح میدم.،من از زندگی خصوصی شما ‌شوهرتون خبر دارم ومیدونم که اختلاف دارید ،میدونم که فرزین(شوهر شیوا)دوباره ازدواج کرده وبا زن دومش زندگی میکنه ،واینم میدونم که تو شرکت همه ی همکارا فکر میکنند شما کنار هم خوشبختید ولی نیستید..

شیوا رنگش پریده بود وگفت:شما اینارو از کجا میدونید....شیدا گفته؟؟؟از دست این دختر...

گفتم:مهم نیست کی گفته...مهم اینکه من میخوام کمکت کنم وبه ارامش برسونمت...

گفت:تو میخواهی کمک کنی؟؟؟چطوری؟؟؟میخواهی به فرزین بگی به زور عاشقم بشه...

ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_هشتم


شیوا گفت:یعنی میخواهی ریش سفیدی کنی وزندگی منو از این حالت راکد در بیاری؟؟؟

گفتم:نه ،میخواهم زندگی ایی برات بسازم که غرق در خوشبختی بشی..مطمئن باش اینقدر عاشقتم که میتونم تا اخر عمر به پات بسوزم...

شیوا مات مونده بود وبا بهت گفت:چی میگی تو؟؟منظورت چیه؟؟؟

گفتم:میخواهم بگم به من وعشقم جواب مثبت بدی...

شیوا گفت:سیاه منو فرزین هنوز ،زن وشوهریم وطلاق نگرفتیم...من شوهر ویه دختر ۱۷ساله دارم...تو داری به یه خانم متاهل پیشنهاد رابطه میدی؟؟؟

گفتم:شیوا بخدا من همه ی این چیزارو میدونم وبرام مهم نیست مهم فقط تویی ...

کم کم صورت شیوا از رنگ پریدگی در اومد و سرخ شد وگفت:تو پست ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم ..چطور میتونی به این چیزا فکر کنی چه برسه به اینکه بیای اینجا وبیان کنی؟؟؟فکر کردی همه عین خودت پستن،،.؟؟؟فکر کردی همه مثل تو کثافتن؟؟؟

توقع این رفتار رو تا این حد نداشتم ..میدونستم ناراحت میشه و بهش بر میخوره ولی نه تا این حد...

گفتم:شیوا تو به این میگی زندگی..؟؟تا کی میخواهی پای کسی که اصلا بهت اهمیت نمیده وبا یکی دیگه زندگی میکنه بمونی ،؟؟فکر میکنی تا کی خوشگل وجوون هستی؟؟؟بهتره خوب فکر کنی واز زندگیت لذت ببری...گور بابای فرزین ،به فکر خودت باش...

داشتم حرف میزدم که شیوا دسته گل رو پرت کرد تو صورتم وگفت:خفه شو هرزه ،خفه شو بی شرف...

زندگی من به تو رابطی نداره وهر جور بخوام زندگی میکنم ،..گمشو از خونه ام بیرون...

گفتم:شیوا ،!تو الان ناراحت وعصبانی هستی ..بعدا که آروم شدی به حرفهام فکر کن ،من تا هر وقت که بخواهی منتظرت میمونم...

شیوا اینبار با فریاد گفت:گمشو عوضی ،کثافت ...پیش خودت چی فکر کردی؟؟؟فردا اول وقت هم وسایلتو از شرکت جمع میکنی و گورتو گم میکنی...

فکر کردی چون با شوهرم مشکل دارم به هر خواسته ی کثیفی تن میدم،..؟؟شدی کفتار،؟؟؟با خودت گفتی حالا که با شوهرش مشکل داره من ازش بهره ببرم؟؟..

گفتم:شیوا  نه شیوا...من قبل از اینکه از اختلافت  باخبر بشم عاشقت شدم حتی قبل از اینکه بدونم متاهلی...درست همون موقع که بار اول دیدمت عاشقت شدم..

حتی پیشنهاد تدریس رو بخاطر اینکه هر روز ببینمت بهت دادم ...تا بیشتر ببینمت..

شیوا دستاشو گذاشت رو گوشاش وداد زد :خفه شو هرزه...خفه شو کثافت...حالم از صدات بهم میخوره ...گمشو اشغال..گمشو بیرون ...

رفتم دستاشو از رو گوشش بردارم که بلندتر فریاد زد :دستای نجستو به من نزن ...واز خونه هولم داد بیرون ودر ورودی رو بست...

وقتی در رو بست تمام وجودم تحقیر شد...

اون لحظه تمام وجودم پر بود از خشم وعصبانیت...تقصیر خودم بود که عاشق یه زن متاهل شده بودم...

میدونستم پشت در وایستاده تا از رفتن من مطمئن بشه...

بلند گفتم:حتما یه ایرادی داری که شوهرت پست میزنه..خیلی هم دلت بخواهد با یه جوونی مثل من که کلی موقعیت هم داره رابطه داشته باشی...

صدای نفسهاش از پشت در شنیده میشد ...رفتم به در چسبیدم وگفتم:خر چه داند قیمت  نقل ونبات...لیاقتت همون فرزینه که محل سگ هم بهت نمیده...استفاده‌شوازت کرده والان مثل اشغال دورت انداخته ..عشق ‌ومحبت حالیت نیست ..منو چه به تویی یائسه...

از در فاصله گرفتم که دیدم ماشینی جلوی در پارک کرد...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

#قسمت_نهم


ديدم ماشينی جلوی در پارک شد...

اینقدر عصبانی بودم که حتی توجه نکردم ببینم کی از ماشین پیاده میشه ..با سرعت داشتم میرفتم سمت خیابون که صدای شیدا رو شنیدم که منو صدا میکرد...سرعتمو بیشتر کردم وبدون توجه بهش دستمو جلوی اولین ماشین گرفتم وگفتم:دربست...

وقتی شیدا رسید من سوار شدم وبه راننده گفتم حرکت کنه و حرکت کرد...

همین یکی رو کم داشتم ...اصلا هیچ علاقه ایی به شیدا نداشتم وبخاطر شیوا شاید ازش متنفر هم بودم...

اون شب چندین بار شیدا تماس گرفت ولی جوابشو ندادم ...پیام داد:سیاه تو اینجا چیکار میکردی؟؟از مامانم هر چی  میپرسم چیزی نمیگه ...

وقتی متوجه شدم شیوا چیزی نگفته خیالم راحت شد...با خودم فکر کردم حتما شیوا راجع به پیشنهادم فکر میکنه که به شیدا چیزی نگفته یا شاید فکر کرده با اون حرف‌ها وفحشهایی که داده من بیخیالش میشم...

اما عمرا من ازش دست بکشم ،اون حق نداشت اون حرفهارو به من بگه..من فکر میکردم که کار من اشتباه نبوده بلکه شیوا اشتباه میکنه که بزور توی یه رابطه مونده...باید از اون رابطه خارج میشد ‌واشتباه کرد که منو پس زد...

اون شب خیلی فکر کردم وبه این نتیجه رسیدم که شیوا باید جواب تمام تحقیراشو بده ومنو از عشق سیراب کنه ...

پس باید دست رو نکته ضعفش که دخترش بود میزاشتم...

از شانس من شیدا عاشقم بود ‌وکافی بود اشاره کنم تا رامم بشه ..

نیمه های شب به شیدا پیام دادم که فردا باید ببینمت وکسی نباید از این ملاقات باخبر بشه...

گفت:چرا؟؟چی شده؟؟؟

گفتم:فردا بهت توضیح میدم..

صبح زود بیدار شدم وحموم واصلاح و...کلی به خودم رسیدم و رفتم شرکت...

به خانم منشی گفتم:هر وقت خانم اشراق تشریف اوردند منو خبر کنید...

بعداز نیم ساعت خانم منشی اومدن شیوا رو بهم گفت ومنم بلافاصله بلند شدم وبدون در زدم وارد اتاقش شدم...

همین که منو دید اخمهاشو کشید تو هم وغرید:تو اینجا چیکار میکنی؟مگه نگفتم دیگه حق نداری بیای شرکت؟؟؟زود وسایلتو جمع کن وگورتو گم کن...

گفتم:گفته بودید ولی من باید باهاتون حرف بزنم..

گفت:مگه تو حرفی جز چرت وپرت بلدی؟؟؟

گفتم:بابت دیروز معذرت میخوام..

گفت:عذر خواهی کردی حالا هررری...

بدون اینکه از جام تکون بخورم گفتم:من از روی عصبانیت اون حرفهارو پشت در زدم ،واقعا عاشقتم ونمیتونم بدون تو زندگی کنم ،هرچند از نظر تو شاید اشتباه باشه ولی بهت علاقمندم...

شیوا تمام عصبانیتشو ریخت تو صورتش وگفت:برو بیرون اخراجی...

گفتم:نمیترسی پیش همکارات ابروت بره وهمه بفهمند تو با شوهرت مشکل داری وسرت هوو اورده؟؟

گفت:همه اینارو بفهمند بهتر از اینکه کثافتی مثل تو اطرافم باشه...

لبخند دندون نمایی کردم وگفتم:ولی من ازت دست نمیکشم...

با حرص ولی با صدایی که معلوم بود بلندشو کنترل میکرد تا کسی بیرون نشنوه گفت:گمشو ...نامه ی اخراجتو میفرستم رئیس امضا کنه..

گفتم:چه خوب!..وقتی علت اخراجمو پرسید میگم :از شوهرش محبت وعشق دریافت نمیکنه ،با لوندی ودلبری از من رابطه میخواست که پسش زدم اخراجم کرد...


ما راه میرفتیم ، آرزو هامون می دویدن

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز