#قسمت_نهم
ديدم ماشينی جلوی در پارک شد...
اینقدر عصبانی بودم که حتی توجه نکردم ببینم کی از ماشین پیاده میشه ..با سرعت داشتم میرفتم سمت خیابون که صدای شیدا رو شنیدم که منو صدا میکرد...سرعتمو بیشتر کردم وبدون توجه بهش دستمو جلوی اولین ماشین گرفتم وگفتم:دربست...
وقتی شیدا رسید من سوار شدم وبه راننده گفتم حرکت کنه و حرکت کرد...
همین یکی رو کم داشتم ...اصلا هیچ علاقه ایی به شیدا نداشتم وبخاطر شیوا شاید ازش متنفر هم بودم...
اون شب چندین بار شیدا تماس گرفت ولی جوابشو ندادم ...پیام داد:سیاه تو اینجا چیکار میکردی؟؟از مامانم هر چی میپرسم چیزی نمیگه ...
وقتی متوجه شدم شیوا چیزی نگفته خیالم راحت شد...با خودم فکر کردم حتما شیوا راجع به پیشنهادم فکر میکنه که به شیدا چیزی نگفته یا شاید فکر کرده با اون حرفها وفحشهایی که داده من بیخیالش میشم...
اما عمرا من ازش دست بکشم ،اون حق نداشت اون حرفهارو به من بگه..من فکر میکردم که کار من اشتباه نبوده بلکه شیوا اشتباه میکنه که بزور توی یه رابطه مونده...باید از اون رابطه خارج میشد واشتباه کرد که منو پس زد...
اون شب خیلی فکر کردم وبه این نتیجه رسیدم که شیوا باید جواب تمام تحقیراشو بده ومنو از عشق سیراب کنه ...
پس باید دست رو نکته ضعفش که دخترش بود میزاشتم...
از شانس من شیدا عاشقم بود وکافی بود اشاره کنم تا رامم بشه ..
نیمه های شب به شیدا پیام دادم که فردا باید ببینمت وکسی نباید از این ملاقات باخبر بشه...
گفت:چرا؟؟چی شده؟؟؟
گفتم:فردا بهت توضیح میدم..
صبح زود بیدار شدم وحموم واصلاح و...کلی به خودم رسیدم و رفتم شرکت...
به خانم منشی گفتم:هر وقت خانم اشراق تشریف اوردند منو خبر کنید...
بعداز نیم ساعت خانم منشی اومدن شیوا رو بهم گفت ومنم بلافاصله بلند شدم وبدون در زدم وارد اتاقش شدم...
همین که منو دید اخمهاشو کشید تو هم وغرید:تو اینجا چیکار میکنی؟مگه نگفتم دیگه حق نداری بیای شرکت؟؟؟زود وسایلتو جمع کن وگورتو گم کن...
گفتم:گفته بودید ولی من باید باهاتون حرف بزنم..
گفت:مگه تو حرفی جز چرت وپرت بلدی؟؟؟
گفتم:بابت دیروز معذرت میخوام..
گفت:عذر خواهی کردی حالا هررری...
بدون اینکه از جام تکون بخورم گفتم:من از روی عصبانیت اون حرفهارو پشت در زدم ،واقعا عاشقتم ونمیتونم بدون تو زندگی کنم ،هرچند از نظر تو شاید اشتباه باشه ولی بهت علاقمندم...
شیوا تمام عصبانیتشو ریخت تو صورتش وگفت:برو بیرون اخراجی...
گفتم:نمیترسی پیش همکارات ابروت بره وهمه بفهمند تو با شوهرت مشکل داری وسرت هوو اورده؟؟
گفت:همه اینارو بفهمند بهتر از اینکه کثافتی مثل تو اطرافم باشه...
لبخند دندون نمایی کردم وگفتم:ولی من ازت دست نمیکشم...
با حرص ولی با صدایی که معلوم بود بلندشو کنترل میکرد تا کسی بیرون نشنوه گفت:گمشو ...نامه ی اخراجتو میفرستم رئیس امضا کنه..
گفتم:چه خوب!..وقتی علت اخراجمو پرسید میگم :از شوهرش محبت وعشق دریافت نمیکنه ،با لوندی ودلبری از من رابطه میخواست که پسش زدم اخراجم کرد...