تقریبا ت شرایط شما بودم حدودا یکماه بود ک ن بهشون زنگی زدم و ن دیدمشون ی بار کلا ت این یکماه دیدم اونم تصادفی خیلی سرد و با کمی لبخند سلام کردم و تموم
پریشب بعد یکماه رفتم خونشون صبح هم پاشدم اومدم خونه
الآن دوباره شوهرم میگ فردا شب خونه خالشون دعوتیم مجبورم دوباره ی شب برای خواب بمونم ولی صبحش پا میشم میام خونه اصلا نمیمونم هرچیم اصرار کرد ت نباید بمونی ب این فکر کن بمونی باید برینه ت اعصابت وقتیم شوهرت نیست اصلا اصلا نرو