سلام من دو ماه ازدواج کردم
مادر شوهرم اصلااااا زنگ نمیزنه بهم احوال بپرسه یا بگه بیا خونه ما
ولی خودش خیلی وقتا میاد خونه ما به خاطر همسرم هیچی نگفتم
ولی امروز من شبش خیلییی خسته شدم تا ۱۱ ظهر خوابیدم
مادر شوهرم بلند شده بود نشسته بود تو جاش
زنگ زده بود همسرم که زنت ی لقمه نون بهمون نمیده از گشنگی مرردم پام درد میکنه
منم همسرم زنگ زد بهم
دیگه رردددد دادم
گفتم واسه خونه دخترت پات درد نمیکه حمالی میکنی هر شبم خونتون هستن
ی لقمه نون میخواستی خودت میخوردی
از بس بهتون رو دادم پرو شدین
من خودم مچ دستم درد میکنه باید عمل کنم دکتر واسم مچ بند نوشته تا وقت عملم
به جای اینکه کمکم کنه اینطور میگف
هیجی گذاشت رفت فک کنم زنگ زده بود همسرم که اینطور گفته زنت
همسرمم اومد با توپ پرر مامانمو رنجوندی نمیزاری بیاد خونه تنها پسرش معدش درد میکنه پاش درد میکنه
منم گفتم منم دستم درد میکنه درک ندااارن همش اینجان به جا اینکه بگن بیا خونه ما تا عمل دستت
گفت تو وظیفته پدر مادرمن
حالا بگین حق با کیه
واقعا دیگه خسته شدم
تصمیم گرفتم برم خونه بابام
ولی دو دلم