2777
2789
عنوان

درددل

81 بازدید | 4 پست

سلام بچه ها من حق دارم ناراحت بشم یانه؟من عاشق مامان خواهرانم هستم من باردارم قنددارم شوهرم جونشو واسم میده اما چیزی ک برام خوب نیست نمیخره واسم.خودمم باسه تابچه کوچیک وبارداری نمیرم توشهر.خونه مامانم ایناهمیشه هندونشون به راهه بعدازظهر هوس هندونه کردم گفتم برم قایمکی شوهرم ازمامانم بگیرم بخورم رفتم روم نشدبگم بهشون ازطرفی وقتی بابچه هام میرم چیزا رو ازم قایم میکنن البته خواهربزرگم.خواهرکوچیکم ادرسوبهم داد گفت هندونه روقایم کردن برو بردار بخور منم گفتم ممنون تاخرخره خوردم جاندارم بلندشدم اومدم خونم.ولی واقعاناراحت شدم هدف زدن حرف دلم بودکه یکم آروم بشم ممنون

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792