می دونی چیه بابام سرطان می گیره وقتی ۱۷ سالش بوده اونم به خاطر وارد شدن مواد شیمیایی به سرش دکترا می گن امیدی بهش نیست یه شب می خوابه که آقا میاد تو خوابش بهش یکم آب می ده که درون یه کاسه یه طلایی بوده بابام می گفت مزه یه شیر عسل می داد آقا دست می کشه روسر بابام و بهش میگه محمد جان خوب می شی هر وقت هرچی خواستی به خودم بگو بابام از خواب می پره وقتی بیدار میشه هنوز مزه یه شیر عسلو تو دهنش احساس می کنه
فرداش میره دکتر دکتر میگه امکان نداره خوب شده باشی!ولی بابام به دست آقا شفا یافته بود
بابام یه مدت مشغلش زیاد میشه ماشین نداشته خونه نداشته شغل مامانمم معلوم نبوده
یه شب آقا میاد تو خوابشو می گه محمد جان مگه بهت نگفتم پسرم هر چی خواستی به خودم بگو الان به لطف آقا بابام رییس بانکه مامانمم معلم و وضع زندگیمون خوبه خدا رو شکر دوتام ماشین داریم از اون سال بابام همیشه سالی یه بار می ریم مشهد پیش آقا
آقا رو دوست دارم خیلی زیاد بابام خواب امام زمان )عج) رو دیده و خیلی از اماما زو ولی می گفت آقا از همشون زیبا تر بوده