مامانم نمیزاره هیچ کسو ببینم
اصرار میکنم توروخدا بزار برم خونه مامانبزرگم 1 ساله ندیدمش دلم براش تنگ شده میگه نه
چون خودشم با مامان بزرگم مشکل داره ( مامان بزرگ پدری منظورمه البته)
تو خونه زندانیم کرده
اصلا طرز تفکر و رفتارش خیییلی سنتی و قدیمیه
داره مارو جوری تربیت میکنه که خودش توی دهه 50 تربیت شده
18 سالمه هنوز مثل یه 12 ساله باهام رفتار میکنه
با این سنم هنوز گوشیمو ازم میگیرن قاییمش میکنن😐
بابامم که گوش به فرمانش
مامانم میبینه قدرتی نداره من و خواهرم خیلی به حرفش گوش نمیدیم میره به بابام میگه بابامم با داد و بیداد مجبورمون میکنه به حرفشون گوش بدیم
حتی گاهی تو اتاقم مامانم و بابام تو نشیمن نشستن صداشونو میشنوم
مامانم آروم به بابام میگه بگو گوشیشو بیاره
بلافاصله صدای داد بابام میاد میگه پاشو گوشی خواهرتم بگیر بیار
به جای اینکه تو سن نوجوونی بزارن یکم با دنیا آشنا بشیم سعی کنیم وارد جامعه بشیم بیشتر دارن محدودمون میکنن
خیلی سعی کردم غیر مستقیم بهشون بفهمونم داری اذیتم میکنی
بهش میگم بنظرت کدوم دانشگا بهتره برم؟
ورداشته بهم میگه اصلا ببین همین امسال قبول میشی کنکورو یا باید سال بعدم پشت کنکور باشی چون فعلا امسال که گند زدی با این درس خوندنت
ینی با این خانواده که زندگی میکنی چیزی به اسم صمیمیت تو خونتون پیدا نمیشه
انگار ازم طلب داره
موندم چیکار کنم بخدا
کم کم داره افکار فرار و این چیزا میزنه به سرم
میخوام دست خواهرمو بگیرم فرار کنم از این خونه فقط
شما هم اگه تجربه این شکلی دارین بیاین بگین با این خانواده چیکار باید کرد؟