بچها پسر عموم یه زمانی خیلی دوسم داشت منم دوسش داشتم ینی عاشق هم بودیم ولی مامانش اونو برای برادرزاده اش میخواست پسرشم قبول نمیکرد ولی به زور نامزدش کردن من چهار سال منتظرش موندم حتی بهم بعضی وقتا پیام میداد که منتظرم بمون من در آخر میام پیشت ولی آخر منم شوهر دادن الان مامانو باباش هر چی به پسرعموم میگن که ازدواج کن پنج ساله نامزدین میگه نمیکنم من نخاستم شما منو به زور دادین منم راضی نیستم دیگه اون دختر بیچاره چه گناهی کرده که پنج سال به خاطر پسرعموم نامزده بعد نامزدیشون بهم بخوره
پسر عموم هنوز بهم حس داره حتی بعضی وقتا میرم خونشون منو که با شوهرم میبینم اشکش در میاد نمیدونم چیکار کنم هم به فکر اون نامزدشم هم به فکر خودش نامزدش خیلی پسرعمومو دوست داره ولی پسر عموم نمیخادش🥲