الان حدود دو هفته ست که بهش زنگ نزدم پاش شکسته و فقط از همسرم جویای حالشم حالا دلیل اینکه نرفتن بهش زنگ نزدم بخاطر حرف جاریم بود که گفت تو میخایی جای منو بگیری و کلی حرفای چرت منم خودمو کنار کشیدم من ب همسرم نگفتم این حرفا را هر اتفاقی میفته نمیگم همشو میزارم تو دل خودم که یه وقت بی احترامس نشه دعوا بوجود نیاد و ارامش همسرم ب هم نخوره امشب همسرم میگه تو چرا سراغ مامان نگرفتی نه زنگی نه دیدنی تو اینجور نبودی چرا دو رنگی منم بهش گفتم قضاوت نکن وقتی چیزی نمیدونی حالا گیر داده که چی شده هنوز نگفتم ب نظرتون چکار کنم دلم میخاد برم ب مادرشوهرم سر بزنم درستع اونم هر از گاهی زبونش نیش داره اما دلم براش تنگ شده من هر روز بهش زنگ میزدم سراغش میگرفنم حتی ب همسرم گفته ازش خبری نیس
از همسرم حالش میپرسیدم اونم اصلا نفهمیده بود من زنگ نمیزنم دیدنش نرفتم تا اینکه امروز مادرش گفته و ف ...
حالا برو سر بزن بهش رسیدگی کن بگو یکم حال ندار بودم ببخشید دیر اومدم جویای احوالات بودم از شوهرم .. هر چقدر که دوست داری توانت هست رفت و آمد کن و هوای مادرشوهرش داشته باش . با جاریتم زیاد هم کلام نشو و حرفاش برات مهم نباشه