چند روز پیشش بودم خیلی خوب بود چند روزه اومدم شهر خودمون خیلی رفتاراش سرده منم هی تند تند زنگش میزنم که امشب هیچی بهش نگفتم سرم داد زد گریه م در اومد مامانم میگه تحویلش نگیر تا بفهمه اشتباه کرده منم یبار زنگ زد خونمون بهش گفتم تا وقتی ارزشی بهم ندی و اینجوری باهام باشی منم ارزش برات نمیذارم یبار دیگه م زنگ زد تا بردارم قطع شد گوشیمو خاموش کردم دیگه زنگ نزد یازده و نیم خوابید 🥲اینک بگم امروز دو شیفت سر کار بود ینی همیشه هست بجز جمعه ها. خیلی پرخاشگر و سرد شده تصمیم دارم باهاش صحبت نکنم چند روز
ماست مالی میکردی کلا موضوع رو عوض میکردی اصل موضوع رو ب مادرت نمی گفتی
الان مشکل همه اینه به مادرم گفتم اصن مادر من اونجوری نیست خیلی پشت دامادشه ولی کلا دل خودم شکسته دلیل نمیشه خستگی کارو بیاره یرمن خالی کنه چطور خانواده اون هر چی میشه از پشتش درمیان یبار مادر من فهمید تازه اونم از بس پشت گوشی داد زد همه فهمیدن خدا ازش نگذره شوهرمه ولی نفرینش میکنمون خیلی دلمو شکوندی
منم همسرم حق نداشت بی دلیل اونجوری کنه بعدشم راحت بگیره بخوابه همش میناله میگه زندگی من چرا اینجوریه وقتی من که زنشم نفرینش کنم به کجا میخواد برسه نفرین میکنم امیدوارم خدا جواب بده بهش