خبر دارید که می خواستم با فامیلام برم قم
دیروز تو راه برگشت از ترمینال سوار اتوبوس بودیم بعد خونه ما سر راه بود به آقای راننده گفتم میشه اونجا پیاده شم گفت باشه
بعد این دختر عمو ی ما پالت لوازم آرایشی و خونه ی ما جا گذاشته بود
بعد صدا شو برد بالا و فوش داد و تو اتوبوس همه برگشتند داشتند نگاه می کردند
فوش میداد به خاطره یه کانسیلر
بعد گفت میریم خونه ما با ماشین برت می گردونم
بعد بهش پیام دادم با کمال پررویی جواب داده مگه گذاشتم تو راه مگه فلان شد بعد بهش گفتم چرافوش میدی میگه درحالت عادی هم همینیم
دیروز عمه و زن عمو و همه کارشون فهمیدن نتونستم خودم و نگردارم گریه کردم بعد دسته پیش گرفت رفت زار زد
چه کنم فکرمم درگیره شه نمی تونم تمرکز کنم درس بخونم
خواستید عکس چتمم میزارم