سلام امیدوارم حالتون خوب باشه.
این جریانو صرفا جهت خنده میگم تا یکم بخندیم دورهم و شاد باشیم.ما حدودا یه ماه پیشا یه عروسی دعوت بودیم خرمآباد.خیلیم خوش گذشت ولی چون راهمون دور بود خونه داماد مهمون بودیم.
خونه اصلی عروس داماد هنوز کامل ساخته نشده بود بخاطر همین داخل یه اتاق بزرگ که اونور خونهشون بود و تقریبا تو دید کسی نبود جهیزیه عروسو چیده بودن
شب عروسی تو تالار عروس بخاطر اینکه داماد درست نمیرقصید تو قیافه بود و همهش به داماد بدبخت اخم میکرد🤣🤣
شب که عروس اومد خونه داماد و تقریبا مراسم تموم شده بود خواهر ۹سالهم وقتی از سمت اتاقشون رد میشده شاهد تمام مکالمات خاکبرسریشون بوده و میگه داماد همش میگفته.ببخشید عزیزم پاتو بازکن دیگه🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣