2777
2789
عنوان

داستان زندگیم

947 بازدید | 34 پست

خیلی دلم شکسته خیلی زیاد 

بذارین از اول همه چیو بگم شرایطمو بگم بعدش شما قضاوتم کنین 

من نوزده سالمه تو به خونواده ی سنتی کارمندی بدنیا اومدم که بابام تعصب های کورکورانه زیاد داره 

یکیشم اینه که تو حق نداری بدون مامانت خرید بری گردش بری بیرون بری مهمونی بری 

هرجای میری برو با مامانت برو 

مثلا یه نمونه اش رو بذارین براتون بگم 

چندماه پیش تولد صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم بود به مهمونی ده نفره گرفته بود بابام تا به ساعت مونده به تولد منو لنگ هوا نگه داشت می‌گفت من مخالفتی ندارم ولی میخواد بره چی کار ؟

یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب تهشم خودش آدم قربانیه بشه من بچه ی حرف گوش نکن :))

تهشم از دماغم درآورد 

یا مثلا گند زد به دانشگاهم 

من دانشگاه تهران حقوق شبانه اش قبول شدم 

روز نتایج لباسشو پاره کرد یه هفته با من حرف نزد بجای افتخار کردن به بچه اش تهشم به رشته ی چرت توی شهرستان منو با سوابق ثبت نام کرد 

خانما خدا رو شاهد میگیرم من هیچوقت خطایی نکردم بگم دوست پسر داشتم حرف گوش نمی‌کردم 

هرچی گفتم ریختم تو خودم 

بهترین مدرسه شهرمون قبول شدم همه ی دوستام رفتن تهران یا دارن مهاجرت میکنن

این یه گوشه از کاراش بود 

بعد 


نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

نمی‌گم بابای بدیه 

ولی کارایی کرده که شبا همش با گریه خوابیدم 

بابام حوریه که برای بیرون رفتن با دوستامم باورتون میشه با نوزده سال مامانمم فرستاد؟

مشکل اینه که ما حتی تو شهرستانم زندگی نمی‌کنیم ولی بابای من اینجوریه 

حالا بذارین بگم امروز چی شد

وقتی خودمو از دور میبینم خیلی دلم برای خودم میسوزه 

میگم دختر آخه آدم آنقدر بدبخت ؟

من زندگیمو دوست ندارم باورتون میشه بعضی وقتا از ته دل آرزو کردم کاش توی خونواده دیگه حتی با سطح مالی ضعیف ولی حامی بدنیا میومدم؟

من شلوارم خشتکش پاره شده 

قرار بود برم خرید کنم یه هفته مادربزرگم ممهونمون شد عقب افتاد هربار مشکل پیش  اومد نشد 

تا اینکه امروز قرار بود برم که صبحش مامانم با خالم برنامه چیدن رفتن بیرون تا عصر 

من دیدم اینجوری شد زنگ زدم به مامانم گفتم تو که نیستی منم خجالت میکشم با این شلوار برم بیرون میشه با فلانی (دختردابیم) برم خرید گفت زنگ بزن به بابات بگو اجازه داد برو 

بابامم نذاشت 

منم تا عصر تو خونه نشستم :)

خیلی غصه خوردم خیلی زیاد 

می‌دونم مشکل مسخره ایه ولی دلم پر بود 

امشب شام که می‌خوردیم مامانم تعریف میکرد گشتناشو

بعد منم گفتم که

بخاطر اطرافیانشه خراب دیده فکر کرده تو هم اینطوری هستی ولی خدارو شکر کن که اینطوری بزرگ شدی منم شرای ...

من دوستام با دوست پسر مسافرت میرن و همکاری می‌کنن مامان باباشون هن در جریانن تازه میشنن با اشتیاق و برا ماهم توضیح میدن و افتخار میکنن به من میگن خری که دوست پسر و اینا نداری ولی من هرگز به خودم اجازه ندادم برم سر این چیزا ،الان سرشون گرمه ولی بعداً میفهمم که چه بچه هایی بزرگ کردن با این همه سرزنشووو

بابا ۱۹ سالته پیر که نیستی میگذره به بعدش فکر کن که مثل بقیه بزرگ نشدی 

خوبه تو هم مثل امسالت همه جا میرفتی همه کاری میکردی بعدشم افتخار و حتی با افتخار بگی ج.ن.د.م؟خداروشکر کن سالمییی،من خودمم همینطوری دلداری میدو

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نمونه دولتی

yasi1390 | 7 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز