خیلی دلم شکسته خیلی زیاد
بذارین از اول همه چیو بگم شرایطمو بگم بعدش شما قضاوتم کنین
من نوزده سالمه تو به خونواده ی سنتی کارمندی بدنیا اومدم که بابام تعصب های کورکورانه زیاد داره
یکیشم اینه که تو حق نداری بدون مامانت خرید بری گردش بری بیرون بری مهمونی بری
هرجای میری برو با مامانت برو
مثلا یه نمونه اش رو بذارین براتون بگم
چندماه پیش تولد صمیمی ترین دوست دوران دبیرستانم بود به مهمونی ده نفره گرفته بود بابام تا به ساعت مونده به تولد منو لنگ هوا نگه داشت میگفت من مخالفتی ندارم ولی میخواد بره چی کار ؟
یه جوری که نه سیخ بسوزه نه کباب تهشم خودش آدم قربانیه بشه من بچه ی حرف گوش نکن :))
تهشم از دماغم درآورد
یا مثلا گند زد به دانشگاهم
من دانشگاه تهران حقوق شبانه اش قبول شدم
روز نتایج لباسشو پاره کرد یه هفته با من حرف نزد بجای افتخار کردن به بچه اش تهشم به رشته ی چرت توی شهرستان منو با سوابق ثبت نام کرد
خانما خدا رو شاهد میگیرم من هیچوقت خطایی نکردم بگم دوست پسر داشتم حرف گوش نمیکردم
هرچی گفتم ریختم تو خودم
بهترین مدرسه شهرمون قبول شدم همه ی دوستام رفتن تهران یا دارن مهاجرت میکنن
این یه گوشه از کاراش بود
بعد