خلاصه عموم به مامانم برگشته اون موقع گفته
(هستی آدم اجتماعی نیست انگار افسردگی داره نمیتونه ارتباط بگیره)
اینو چند بار گفته به مامانم و ب زن عموم هم گفته
اینو مامانم بهم نگفت ولی من فهمیدم
اینقدر گریه کردم
من چون ازش بدم میومد باهاش حرف نمیزدم علکی زر میزد
با اینکه بچه وسط بود برا همه تصمیم می گرفت
مامان بزرگم نزدیکای فوتش بود نمیزاشت داداشش بیاد ببینتش میگفت حوصله مهمون داری ندارم
مجرد بود با مامان بزرگم زندگی میکرد
الانم مجرد انقدر بد اخلاق هیشکی نمیاد باهاش😅