رفته بودیم عروسی بعدش من رفتم دنبال داداشم
بعدشم من نمیدونستم که اونجا یه چاه هستش افتادم توش بعدش دو تا آقا منو بالا کردن گفت که کسیو خبر کنیم یعنی مامانم اینا یا مثلا زنا رو گفتم نه نکنین
فقط منو بالا کنید بعدش یکی از فامیلامون دختر کوچکش منو دید گفت تو بودی این دمپایی ماله تویه گفتم نه گفتم بده دستم خودم پیداش میکنم الکی گفتم این میدونه خواهر کوچیکش هیچکی دیکه نمیدونه قراره چن وقت دیگه اینارو دعوت کنیم میگم مبادا ب مامانم بگه کل بدنم تیکه تیکه شده سرم درد میکنه پام،ضربع خورده خداروشکر وقتی منو بالا میکردن نه خاکی شدم نه گلی شدم حتی یه زخم کوچیکم رو صورتم نیفتاد هبچکی نفهمید به خواهرم گفتم گفت ما که اصن خبر دار نشدیم