دلم ازدنیاگرفته.فقط میتونم اینجادرددل کنم چون کسی منونمیشناسه..ظاهرمن یه دخترازیه خونواده جوون ونرماله.ولی من کوه دردم من هیجوقت زندگی نکردم.یه مادرخیلی ساده که هیچوقت هیچ نظری ازخودش نداشته وهیچوقت هم تشخیص هاش درست نبوده.نه اصول فرزندپدوری بلدبودنه به فکرپیشرفت وارتقاخودش بود
یه پدرمستبدوزورگوکه ظاهرش برای همه گوگولی ومنطقی بودولی ازنظرمن یه شخص دیکتاتوروپارانوئیده...نه محبت پدربه مادررودیدم نه محبت مادربه خودمون.نه بچگیم خوش گذشت نه جوونیم.چون که توی بچگی مادربداخلاق که دایم استرسشوداشتم بزرگسالی هم نمیزاشتم استقلالی داشته باشم
ازدواج که کردم اومدم رنگ خوشبختی روببینم مادریه بچه سی پی شدم که زندگیم رنگ وبوی زندگی نداره.هیچوقت ارامش وآسایش ندارم.بماندکع این وسط ۳سال پیش ۷۰۰میلیونمونوبردن