یه بار با مامانم رفته بودیم مسجد
نشسته بودیم کنار در
یه دفعه دوست قدیمی مامانم با لبخند اومد سمت ما
مامانم نیم خیز شد دستاش و باز کرد با لبخند
دوستش رد شد از در رفت بیرون
مامانم که همچنان تو همون حالت مونده بود ،گفت:
وا چرا این طوری کرد ج.ند.ه خانوم😐
پوکیدممممممم یعنی🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
دوتایی چادرمون و کشیده بودیم سرمون فقط میخندیدیم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣