2777
2789
عنوان

خاطرات مسجد😂😂😂😂😂😂😂

194 بازدید | 6 پست

یه بار با مامانم رفته بودیم مسجد

نشسته بودیم کنار در

یه دفعه دوست قدیمی مامانم با لبخند اومد سمت ما

مامانم نیم خیز شد دستاش و باز کرد با لبخند

دوستش رد شد از در رفت بیرون

مامانم که همچنان تو همون حالت مونده بود ،گفت: 

وا چرا این طوری کرد ج.ن‌د.ه خانوم😐

پوکیدممممممم یعنی🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

دوتایی چادرمون و کشیده بودیم سرمون فقط میخندیدیم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

جز تو هر درست دیگری اشتباه است..

منم خندیدم🤣🤣🤣

به لحظه ای فکر می کنم🍁🍁🍁که بعد از هر بار اشک ریختن🍁🍁🍁صورتم را با دستان خودم پاک می کنم🍁🍁🍁خودم را مرتب می کنم 🍁🍁🍁و به زندگی ادامه می دهم🍁🍁🍁به گذرا بودن همان لحظه فکر می کنم 🍁🍁🍁و گذرا بودن مابقی اتفاقات زندگی 🍁🍁🍁و گذشتن عمری که از شما چه پنهان 🍁🍁🍁به فردایش هیچ اعتباری نیست🍁🍁🍁 و در همان لحظه نفسی می کشم🍁🍁🍁هر اتفاقی که نیاز به بخشش من دارد می بخشم 🍁🍁🍁و می گذارم در گذشته ام برای همیشه بماند🍁🍁🍁و ادامه لحظه های باقی را 🍁🍁🍁 نوش جان می کنم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

من از مسجد فقط زیر چادر رنگی قائم شدنا و پفک خوردنامونو یادمه😅

دوستای عزیزم که منو اینجا می‌شناختین یه واقعیتی هست که باید بگم اونم اینه که وقتتون و ایندتون رو برای هیچ آدمی حروم نکنید چه مجازی چه واقعی.. من اینو دیر فهمیدم ولی بلاخره فهمیدم. 
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز