نمیدونم چرا هر کارمیکنم از ذهنم نمیره بیرون قلبم براش میزنه. خیلی از ما سرترن. یه دعا بلدم بنویسم بیاد خواستگاری باهم ازداوج کنیم ولی میترسم
از قبل من دیده بودمش ولی یه بار خواب پدرش دیدم پدرش فوت شده دیدم یه فرش ابریشمی که دار قالی بود کم مونده بود تموم بشه بهم هدیه داد این گفت قالی برای شماست گفتم نه من نمیخوام یهویی بابای خودم اومد گفت چرا این مال شماست بیابردار ببر. بابای خودمم به رحمت خدا رفته.
الان نمیدونم چی کارکنم. واقعا نمیدونم. یه جورایی ازدواج ما از محالات .
نه میتونم فراموشش کنم نه چیزی. مطمئنم اون اصلا به من فکر نمیکنه.
از کله سحر تا عصر هم یه سره سرکارم ولی باز میمبینی یهویی وسط کار فکرش اومد به ذهنم