من استادم بهم یاد میداد
یه موردش این بود که من و کسایی که میخواستن این قدرتو پیدا کنن دسته همو بگیرن و فکرشونو ازاد کنن بعد زیر لب زمزمه میکرد یه چیزایی بعد من یبار چشامو نیمه باز کردم خدا شاهده دیدم کلش روی میزه نگام میکنه بعد که تموم شد به من لبخند میزد میگفت ترسیدی فهمیده بود چشامو نیمه باز کردم
ولی حسش یه جوری بود انگار یه چیزی از درونت رد میشه البته استادم موکل داره
و خیلیا هم بودن که مسخرش میکردن و بهش میگفتن دیوونه
یه دختره بود استادم بهش یه تکلیف داده بود گفت من حالم خوب نبود تا صبح بیمارستان یودم استادمم گفت که دروغ میگی بیمارستان نبودی توی خونت داشتی فیلم میدیدی اونم اولش میگفت نه تو از کجا میدونی من حالم بد بود استادم بهش گفت یه پتو داری گفت اره گفت رنگش ابیه و اونم گفت یه چیز عادیه و همه پتو ابی دارن اونم گفت دیروز روش یه قهوه ریختی اونم تعجب کرد گفت اره اونموقع باورش شد
وقتیم جواب میداد مشورت میگرفت مقلا سرشو به سمت چپ میکرد بعد یه کسی بهش یه چیزی میگفت راست میکرد اون یکی یه اطلاعات دیگه میداد هفت تا موکل داشت که با تمام عبادت اعتقادات کتابا به این قدرت رسیده بود ۱۴ سال تلاش کرد تا به این درجه برسه
یه زنی هم داشت زنشو خیلی دوست داشت اون تو پارک با یه پسره بهش خیانت کرده بود زنش میگفت تو پارک با پسره بودم یهو اونو روبروم دیدم میگفت چرا با اینیو من دوست داشتم و پاک نمیزد و انگار شوک بود تا اینکه پسره تکونش داد کفت چیشده چرا اینجوری شدی زنه هم ترسیده یود فرار کرده یود شب که رسیده یود خونه استادم یعنی شوهرش با لبخند نگاهش میکرد میگفت پارک چطور بود خوش گذشت
اونم لال شده یود الان طلاق گرفتن البته استادم میگفت میتونستم از طریق موکل هام اقدام کنم تا اذیتش کنن اما خیلی دوسش دارم و کاری به کارش ندارم و یه روزم من شب تو خونه بودم ساعت دو نیم اینا بود رفتم اب بخورم دیدم این روی مبل نشسته من ترسیدم سریع رفتم تو اتاقم درو قفل کردم قدرتش یه جوری بود که با اون هفت تا موکل میتونست توی هفت مکان باشه
استادم فامیلیش سعیدی بود البته فقط به کسی اموزش میداد
که نشونه داشته باشه یا از نزدیکانش بوده باشه