بی دین بی دینم اگر ایمان شما هستید،نامرد نامردم اگر مردان شما هستید،ترجیح می بخشم از این بعد بی کتابی را،وقتی که آدم های با قرآن شما هستید، می پوسد آخر کنج زندان نابرادرها!یوسف نمی آید اگر کنعان شما هستید،از خوک ها هم بد از این حیرت نخواهم کرد،دیدم که بی غیرت ترین حیوان شما هستید،ای لکه های ننگ بر پیشانی تاریخ،من نیستم انسان اگر انسان شما هستید.
عزیزم من خودم خییییلی با این مشکل درگیر بودم خواستی درخواست دوستی بده تا کمکت کنم
باز باران با ترانه با گوهر های فراوان. می خورد بر بام خانه یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگل های گیلان کودکی ده ساله بودم نرم و نازک چست و چابک با دو پای کودکانه می دویدم همچو آهو می پریدم از سر جو دور میگشتم ز خانه می شنیدم از پرنده از لب باد وزنده داستان های نهانی راز های زندگانی برق چون شمشیر بران پاره میکرد ابر ها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابر ها را جنگل از باد گریزان چرخ ها میزد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هرجا بس گوارا بود باران به چه زیبا بود باران می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا زندگانی خواه تیره خواه روشن هست زیبا هست زیبا هست زیبا