بله قبول دارم، پدرومادرم خیلی عذاب کشیدن
هر شب تا ساعت ۴ صبح پشت پنجره بودن که من برم خونه
باور میکنید اصلا بش فکر نمیکنم و دلتنگی و از این جور حرفا بش ندارم ،
قصد دارم تا آخر سال ، ی زندگی جدیدی رو همین تهران شروع کنم ، ولی نه با دختر عموم
خدایش ی زن داداش دارم خیلی ماهه، خیلی هم دوستش دارم ، باور میکنید به اندازه پدر و مادرم اون هم عذاب و ناراحتی کشید
بخدا قسم یادم نمیره اون روزها ، چقدر برام گریه میکرد
اون هم دقیقا حرف شما رو میزنه
ولی جوابی که به شما دادم به زن داداشم هم دادم
واقعا دلم نمیخواد، برگرده