پدرشوهرم بیمارستان و سرطان دارن
دوتا خواهرشوهرم سرکارمیرن خواهر کوچیکه هم بچه مدرسه ای داره برادرشم سرکارمیره
فقط من و جاریم تو خونه ایم البت بچه کوچیکم داریم
اینا با برادر شوهرم و خانومش دعوا کردن که چرا مثلا بابا بستری بوده اینا رفتن گردش
من از دیشب خونه مادرشوعرم هستم مادرشم میره سرکار تا عصر
حالا موندم اینجا کل کارام تو خونه مونده
درسام که میخام شروع کنم مونده
نمیدونم چیکارکنم
جاریمم صد درصد نمیاد دیگه بااین حرفها
از خواهرا بدم میاد آدمهای نمک نشناسی هستند
من فقط شوهرمو مادرشو صحبت کردم ک تا بشه کوتاه بیان شوهرمم با خواهرها دست به یکی نکنه
که اونا رو اذیت کنن
اما اگه بیارن خونه
من میمونم
تاکی باید اینجا باشم خیلی سخته بخدا